![]() |
![]() |
|
|
کاش می شد فهمید که چی درسته و چی غلطه
کاش می شد فهمید چه راهی رفتنی است و کدام راه ارزش رفتن نداره.. گاهی به خود خواهی خود ما آدم ها که فکر می کنم میبینم رد یه نادونی عمیق روی تمام بدی ها هست اما چرا؟ این روزها شبیه چرا شدم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونقدر چرا چرا چرا پرسیدم از خودم که نگو؟ البته نه این که اتفاق بدی افتاده باشه یه حادثه یه مسئله ساده که شاید برای من یه کم بر هم زننده آرامشه و شاید هم .. بازم چرت نوشتم مثل زندگی که داره چرت چرت می گذره بی هیچ حادثه ماندگاری... به نظر شما ته یه جاده کجا است؟کی منتظرته؟چرا منتظرته؟اصلا کسی هست یا اینکه بی خودی به جاده چشم دوختیم؟ نکنه نیاد؟کاش همه چی یه باره درست بشه؟مثل یه معجزه مثل یه آرامش آخ که چقدر این واژه شیرینه مثل یه رویا است.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:46 توسط غزل |
|
|
"
كوله باري بر دوشم سنگيني دارد كوله بارم سر درگم است كوله بارم را بر دوش هيچ كس نمي گذارم كاش مي شد و كاش مي توانستم كه كوله بار عشقم را تقديم كنم تقديم به كس يا كساني كه عشق را در دل نهان كردند تقديم به كساني كه عاشقانه عشق را معنا كرده اند آن قدر ساده كه گاهي فراموشش مي كنيم عشق، به ياد شهريار ..به یاد سعدی ...و به یاد" دوست داشتنی" که شریعتی به"عشق" برتری اش داد و به یاد در اين همهمه فراگير كه اطرافمان را پوشانيده است در اين ظلمتي كه هيچ كس براي بودن نمي ماند در اين عصري كه گل نيز در پي خار است چگونه كوله بار عشقم را معنا كنم تا بد گمانی نیاورد کوله بارم سرریز است ...پر... پر.... بیش از آن که نقاب چهره ام اجازه دهد آن را سر ریز کنم تا بلکه سبک شود و طاقت به دوش کشیدنش را از دست ندهد تا نمیرد.... مبادا که نقابم رنگ آبی اش بریزد تا پیش از آن که دانه های سرریزش کسی را وادار به اندکی ترحم کند که نخواهم ماندروزی که این حس از من بر دل کسی زخمی بنشاند و صدای آن، وجدان های خاموش را بیدار نماید و اما کوله بارم آغوشی می خواهد بی هراس که بی ترحم کناره اش را بگیرد و شانه های نحیف مرا اندکی سبک بال کند... اما نمی آید آن که در این تاریکی افکار آلود و تهمت های بی پروا فقط تو را فریاد کند بی آنکه از فریادش هراسی داشته باشی بی آنکه بترسی که امروز هست و گاه دیگر نیست بی آنکه بلرزی که فردا دیگری را فریاد می کند بدون آنکه بتوانی تو هم مثل دیگری او را بی شریک فریاد کنی و می هراسم از آنکه سنگینی کوله بارم را با او قسمت کنم چرا که او مال دیگری است و من تنها یک حادثه ام که به زودی از یاد ها خواهم رفت چون حادثه،حادثه است بی آن که نام دیگری داشته باشد و اما ای دریغ که گاهی نام "حادثه"،"ماندگار" شود که دیگر حادثه نیست.. "ماندگار" است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 13:36 توسط غزل |
|
|
ديروز يه دوست قديمي رو هم ديدم كه ديدنش دو احساس متفاوت رو برام به وجود آورد يكي اينكه دوست داشتم ببينمش چون اصلا تا به حال نديده بودمش و فقط گاه گاه باهاش ارتباط وبلاگي داشتم و از اين بابت خيلي خوشحال شدم و دوم اين كه بعضي وقت ها ندونستن و نديدن حاشيه امني رو توي ذهن ما آدم ها در مورد يه كسي به وجود مي ياره كه برام قشنگه و من دوسش دارم ولي وقتي يكيو كه تا به حال يه تصور ازش داري مي بيني نه اين كه اتفاق بدي افتاده بلكه در بهترين حالت هم كه ببينيش تصوراتت در موردش كلي عوض مي شه و اين هميشه هم خوب نيست چون حداقل مي تونم بگم كه آرامش فكري تو رو در مورد اون بهم مي زنه!!(جنسيتش مهم نيست اما تاثير گذاره) به هر حال ديشب يك كم غافلگير شدم هم از جايزم و هم از ديدن دوست خوب وبلاگيم و هم از شنيدن خبر ازدواج دو تا از همكاراي خوب هم حوزه اي كه كلي هم بهم ميومدن و اميدوارم واقعا جفت هم باشن هموني كه خداي مهربون از ابتدا با هم آفريدشون و وقتي اومدن توي اين دنيا همو گم كردن تا الان....!! از بين برنده ها چند تا رو واقعا خوشحال شدم و كلي هيجان زده شدم: 1-آذر جزایری 2-شهره خوبم 3- حمید رضا طهماسبی پور 4- از غرفه دارها آقاي زنوزي جايزه گرفتن مهم نبود كار وزارت نفت هم كار نويي براي ما خبرنگار ها نبود اما به هر حال كار خوبي بود انرژي داد و خيلي چسبيد چون بعد از مدت ها چند تا اتفاق خوب رو باهم تجربه كردم و از اين بابت تا يه چند وقت فكر كنم به لحاظ روحي بيمه ام!! راستي از ديشب به يه جمله خيلي فكر مي كنم اينكه من گمشده كسي بودم و نمي دونم گمشده آدم ها بايد كي باشه؟دوستشون ،عشقشون،كارشون...مطمئنم اون هم به زودي مي گه اشتباه كرده و من گمشدش نبودم اما... من فقط يه ماجرا بودم كه پيش اومدم همين...گاهي دلم براي گمشده خودم تنگ مي شه ؟كاش منم گمشده ام رو پيدا كنم!اما يه چيز مهم : بدون شرح:يه آدم عزيز مي گفت هر چي كمتر بدوني بيشتر زنده مي موني و من الان كه در آستانه 26 سالگيم فكر مي كنم كاش خيلي كمتر بدونم چون تازه معني اين حرف عميقو كه اون موقع اصلا دركش نكرده بودم، مي فهمم!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:5 توسط غزل |
|
|
البته همه از این کار منعم می کردن چون هم به شدت شلوغ بود و هم مطمئنا صحنه های خیلی جالبی در انتظارم نبود چند بار رفتم تا دم درش و بازم برگشتم اما بالاخره رفتم ..انگار یه نیروی مرموزی به اون سمت می کشیدم وقتی دیدم آدم ها ته کارشون روی اون تخته سرد مثل یه عروسکه که دارن برای بازی یه بچه می شورنش یه دفعه یه چیزی توی وجودم شکست نمی دونم چی چون هنوز فرصت کشفشو نکردم مادر بزرگم زن بسیار فعال و زبلی بود و تا آخر عمرشم با وجود سن بالا روی پای خودش بود و همون طور که دعا می کرد روی پاهای خودشم رفت اما وقتی اون طور بی حس و حال این ور و اون ور می افتاد به نظرم می یومد اصلا این آدم یه روز بوده؟؟ ما کجاییم و چرا به خاطر این ته ماجرا این همه خودمون و بقیه رو عذاب می دیم چرا با وجودی که می بینیم کجا و چطوری می یایم و چطوری می ریم این همه خودمونو توی این دنیا به این ور و اون ور می کوبیم خیلی به این فکر می کنم مادر بزرگم با اون جثه نحیف الان زیر اون همه سنگ و گل و خاک داره چه حسیو تجربه می کنه حسی که شاید تا یه نیم روزی دیگه ما هم تجربش کنیم کسی چه می دونه؟؟؟؟؟؟؟(فاصله مرگش تا خاک سپاریش حدود ۸ یا ۹ ساعت شد) راستی از مادر بزرگم یاد آوری لواشک ها و نونهای سنتی که درست می کرد خیلی می برتم به حال و هوای بچگی یادش به خیر و گرامی و روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:23 توسط غزل |
|
|
نیچه می گه:آنچه تو را نمی کشد مقاومترت می سازد..........
یکی می گفت:با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق ......... یکی دیگه گفت: چشم بستن بر حقیقت اونو از بین نمی بره......... توی یه مجله خوندم:خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست/ دوست داشتن داشتنی ها است..... توی همون مجله نوشته بود:تنها بنایی که اگر بلرزد مقاوم تر می شود دل است بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست!!!!!!! لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم هستی ام را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:4 توسط غزل |
|
|
ببخش كه به جاي ديشب امشب برايت مي نويسم دوستت دارم به اندازه تمام 7 آسماني كه خدا آفريده است دوستت دارم به رنگ آبي تمام درياهايي كه در اين كره خاكي جريان دارند و هزاران شگفتي را در خود جاي داده اند دوستت دارم به اندازه شب هاي چهار شنبه اي كه هزاران آدم را با هر قلبي و مسلكي با يك چشمه كوچك اشك و يك كهكشان ستاره هاي اميد به سويت طلب مي كني و او زمزمه مي كند كه بيا و ... زيباي من سالها از پي هم مي گذرند و تو و فقط تو هستي كه جاي ثابت حضور سبزت را در تمامي تار و پود هاي دعاهايمان حس مي كنم تو هستي كه هستي و بقيه هر چه هست نيستند كاش مي آمدي تا رد نگاهت را تا ابديت دنبال كنم و تا هستم بودنت را لمس.. زيباي من تو امروز وليعهد اين عالم شدي و سالروز تاج گذاري تو هر چند بار ديگر شكر آفريننده ات را بيش از پيش طلب مي كند اما بيش از آن اندوهي را بر جان مي نشاند كه ياد آور روزهاي نبودن در كنار توست تويي كه حاضر ترين غايبي تويي كه خورشيد وجودت هر چند پشت ابرهاي غيبت بازهم گرممان مي كند و اين گرما را روزهاي سختي و گرفتاري و وقتي كه پريشان از تو مدد مي جوييم كاملا حس مي كنيم آه ...كاش بيايي و آمدنت را ببينیم و باشیم آنروزي كه از كنار كعبه ندا مي دهي اي اهل عالم من "مهدي" منجي بشریتم... دوستت دارم از عمق جان و اميد وارم لياقت اين دوستي را داشته باشم در سال نو دعايم كن كه دعاي تو كليد تمامي درهاي بسته است
پ.ن:سلام سلام صد تا سلام چطورين همگي من دارم مي رم مشهد و سال تحويل براي پنجمين سال متوالي مشهد هستم پس از همين الان ميگم عيد همتون مبارك... پ.ن:مي خوام يه خواهش كنم توي نظراتتون يه جمله هم در مورد متن بالا بنويسد به كسي كه روز ي مي آيد و...." پ.ن:اين سال براي من خيلي دردناك بود توش بهترين و عزيزترين دوستم رو براي هميشه از دست دادم و هيچ جوري هم نمي تونم با اين مسئله كنار بيام و دائم آزارم مي ده اما فعلا به دردش دارم عادت مي كنم.يه تصادف جدي رانندگي هم داشتم كه هم خودم و هم ماشينم داغون شدند و تا الان هم هنوز خوب نشدم اما شكر به هر حال سال دردناكي بود و با تمام وجودم از تموم شدنش خوشحالم... پ.ن:اين جمله يه دوست تازه و مهربانه كه تا به حال ندیدمش و نمیشناسمش اما قشنگترين كامنت امسال من در شنبه 22 دی1386 و در ساعت: 15:27 بود و تقديم به همه شما :""مریم مجموعه ای از تمام آرزوهای دست نیافتنی و شعر های نا سرودنی و حرفهای نگفتنی ست .....در عشق من جایی برای وصل نیست و همش هجرانه ... در عشق من معشوق الزاما انسان نیست چه برسد به جنسیتش...... در عشق من مهربانی جاریست ....جاری ...جاری...""" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 19:22 توسط غزل |
|
|
*رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام *هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم *مجنونمو دلزده از خیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا *نمونده از جوانیام نشونی پیر شدمَ پیر تو ای جوونی *تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوتو کور *توی شبات ستاره نیست موندیو راه چاره نیست
*اگر چه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد *اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش *اگر بیای همونطوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی *صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بی خوده *اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه *سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه به نور "خورشید" پ.ن:غرض از نوشتن این شعر یه دلتنگی بی نهایت کهنه بود که این چند روزه دوباره بعد کلی مبارزه منفی با درون سر باز کرد و بد اذیت می کرد.... و غرض دوم حال گیری از مشابهان دلسوخته بود که فکر می کنم به حمدالله حاصل شد پ.ن:هی پیغام داشتم که بنویس!موضوع زیاده اما کار زیادتره و هی می خوای یه موضوع جدیدو بنویسی اما تا صفحه رو باز می کنی می بینی که ای دل غافل پشت پرده رو شده و نوشتن تو فایده ای نداره یا تا می خوای بجنبی می بینی ساعت رفتن به خونست که البته ۲ ساعتم تاخیر داریو دوباره وبلاگو می زاری فردا اون وقت می شه روز از نو روزی از نو!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:59 توسط غزل |
|
|
22" بهمن روز تجلي اراده ملي است"///////22 بهمن 86 ‘ملت پیامی ویژه داشت!!
22 بهمن سال 57 و وقايع نگار تاريخي اون دوران هميشه باعث غرور و افتخار اين ملته ملتي كه تونست به يك دوران بيش از 2500 ساله با هر نيت و هر هدفي پايان بده "مي خوام با تاكيد بگم تونست بدون هيچ گونه سازماندهي و هيچ گونه برنامه ريزي متشكلي و تنها با پشتوانه يك اراده ملي و نه صرفا با بيشينه اعتقاد مذهبي (كه البته وجه برجسته اون انقلاب همين باور هاي ديني بود) يه كاري انجام بده كه لنگه اش در دنيا بي نظيره.." خيليامون بارها توي برخورد با مردم و نسل هاي انقلاب و بعد از اون شنيديم و گفتيم كه اين انقلاب چه و چه يا مردم اون روزها عقل نداشتن انقلاب كردن اين ببخشيد اخو..ها رو گذاشتن سر كار و يا از بسياري از مشكلات ناليدن و گفتن ناراضين اما موج جمعيت ديروز توي كل كشور كه اومده بودن 29 ساله شدن اين انقلابو كه با خون هزاران جوان اين مرز و بوم درخت تنومندي براي خودش شده جشن بگيرن و بگن به اين خاك و وطن و اين انقلاب كه ميراث پدران و برادران و خواهران و دوستان جوان ولي شجاعشونه وفادارن و دوسش دارن با تمام تبعيضي كه حس مي كنن با تمام وعده هايي كه بخشي اش اتفاق افتاد اما بخش بزرگيش به نام عدالت اتفاق نيافتاد با تمام فسادي كه جمع شد و با تمام فسادي كه دوباره سر باز كرد و عده اي با تمامي وقاحت، به خاطر منافع خودشون گذاشتن توي تن اين ملت ريشه بدوونه با تمام گروني و بي حساب و كتاب بودن پاسخ دهي آدم هايي كه با راي و يا "خون راي" عزيزان اين ملت بر سر كار اومدن و حالا فراموش كردن كه حيطه ذلت شاه ايران چكمه هاي رضا خاني اي بود كه با تمامي قساوت روي رد خون اين ملت مي گذاشت و حيطه ذلت برخي از آقايون اين روزهاَُ به پا كردن همون چكمه هاست كه گويي بر پاهايي رفته كه نام رضا خان ها رو بيش از دهه هاي اول اين قرن به ياد ها بازمي گردونن.. با تمام خشم خفته اي كه از دست اندازي به سهم مال يتيمان اين ملت مي شه كه اون روزها به نام سلطنت و طاغوت بود و اين روزها به نامي ديگر .. بگن با تمام اين فشار ها يادشونه ما بعد انقلاب دوراني 8 ساله داشتيم كه هم نسل هاي منو به نسلي سوخته تبديل كرد و هم نسل هاي اونا رو به نسلي از دست رفته!! ديروز ملت اما، جداي از پيام وفاداري به اين خاك، يه پيام ارزنده ترهم داشت،پيامي كه اگر كمي بشه روش فكر كرد خيلي كار ها رو مي تونه براي اين ملت انجام بده.. """اين ملت باز هم مي تواند سلطنت و طاغوتو در هر لباسي توي اين آخر زمان بندازه كنار كه اين نه به چكمه هاي رضا خاني و استبداد محمد رضا شاه رحم مي كنه و نه به به باوري كه روزي خون تازه رگ هاي ميليون ها قلب ايراني شد و نه به كساني كه به اسم اين انقلاب اعوان و انصارو آقازاده هاشونو به نان و نوايي رسوندن و براي رفتن به توالت هاي تمدن فرنگي، با خون اين ملت خودشونو صاحب حقي دونستند كه مال اين ملته و حقيو سندي بر داشتن اين سهم ناميدند كه حتي پيامبر خدا با تمام زحمتي كه به پاي اين دين كشيد از خداوند بزرگ طلب نكرد . اين ملت ديروز گفت آنچه را كه بايد.. تا برخي از خوش احوالان خوش خواب حق اين ملت را به نام همون حق در ظرف کسانی نريزن كه روزي محمد رضا شاه هاي اين سرزمين رو محكوم به سر سپردگي شون کرده بودن . حالا همون ظرف ها با شكل ديگه با آ ل فلان و آل فلان پر مي شه و از پهلوي ها تنها چكمه اي مونده كه به پاي برخي هاي وطني است... شعر قشنگي بود توي هم خواني 22 هزار نفري 22 بهمن توي ميدان هميشه آزاد آزادي: دوستت دارم اي مهد دين من دوستت دارم بهترين من دوستت دارم سرزمين من سرفراز باشي ميهن من اي فدايت جان و تن من پر بهار تر از زر و گهر خاك پاك تو وطن من يادگار خون پاك عاشقان بي نشان تا ابد بود تورا حق نگهدار اي شميم دلنواز عشق و معرفت سرزمين پاك ما اي ايران |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 15:53 توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گفتی غزل بگو!چه بگویم؟مجال کو؟
شیرین من برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل ولی گیرم هوای پرزدنم هست‘بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم آن برگ های سبز سر آغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟ |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی اقتصادی خبری شخصی و غیر خبری |
| پیوندها |
|
رويش گلابتون دست پخت ژورناليست ايروني گفته ها و ناگفته ها چايي بخور غصه نخور آتشكده نيك انديش پاییزان کوک نا کوک قاپ قارا زن آدم نيست،حوا است روانمهر |
|
RSS
|