تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

 

وقتي از يكي از بهترين آشناهاي اين روزگارم كه وبلاگ مشرق زمين رو هم برام سر پا كرد و هنوز هم داره روش زحمت مي كشه ؛خواستم که كمكم كنه تا يك عكس خوب رو براي شروع جدي نوشتن توي اين دنياي مجازي انتخاب كنم  و گفتم حتما مي خوام با شب تولد امام رضا شروع  بشه؛خودش لطف كرد و اون عكس بالا رو  برام  گذاشت.

 شايد باورتون نشه اما اين عكس رووقتي براي اولين بار ديدم قبل از اين كه ياد خود"امام رضا" بيفتم برام يك دنيا حرف ديگه داشت؛شايد هم فكر كنيد ياد اين شعر افتادم:

بوي سيب و

حرم حبيب و

حسين غريب و...

اما منو اول ياد اذن دخول حرم امام رضا انداخت،يه جايي شنيدم كه اذن دخول حرم امام رضامون "يا ابوالفضله" كه براي ما ايرانيا يه جورايي حكم تكيه گاه رو داره

 نمي دونم اما با ديدن اين عكس نا خود آگاه دلم گرفت خيلي زياد.....

 و آرزو كردم الان جلوي حياط و صحن قشنگ و قديمي و يا به قول قديميا "صحنه كهنه" امام رضا بودم، به گنبد طلاييش و به كبوتراي عاشقش كه هميشه موقع تحويل سال به طرزي باور نكردني مودب، روي ايوون ها مي شينن و منتظر مي شن تا امام رضا اذن پرواز دور حياط بهشتيش رو توي سال جديد بهشون بده، نگاه مي كردم و مي گفتم:

" يا ابوالفضل" .....

سال پيش موقع تولد امام رضا به دنبال دو تا احساس رفتم مشهد:

اول عشق به امام رضا  بود و نيازبه بودن توي فضاي پر از آرامشش توي يه شرايط فوق العاده بد روحي

و دوم به خاطر يك تعهد شيرين ده ساله كه خاطراتشو تا پايان عمرم با هيچ چيزي عوض نمي كنم تعهدي كه تا زنده هستم تجربه و دوست داشتنشو هيچ چيزي نمي تونه برام پر كنه( هر چند همه سريع فكر مي كنن كه از نوع تعهد ها ي احساسي بين دو جنس مخالفه اما اين طور نيست، خيلي پيچيدس اما به هر حال عميق ترين زخم زندگيو براي هميشه بر قلبم گذاشت)

نذر كرده بودم امسال دوباره اين شب مشهد باشم، يك اتفاق نذاشت نذرمو ادا كنم ،اما خوشحالم كه براي اولين مطلب وبلاگم اين شب انتخاب شد با همه خاطرات قشنگ و مهمش...

 من دوست دارم "مشرق زمين" محفل گرمي بشه براي تمامي كساني كه اهل سرزمين گرم و پرازمعنويت و استعداد مشرقند و يا اونو دوست دارن و انوار طلايي رنگ آفتاب حقيقتي رو كه ازابتداي تارخ بشريت از اين سرزمين تابيده را روشنايي بخش راهشون قرار دادن،دوست دارم همه اون ها به اين سرزمين كوچك هم نام هم، سري بزنن و مسافر گاه به گاه" مشرق زمين من" باشند تا هممون و بيشتر از همه" خودم" باور كنم كه هيچ كس توي گرماي دل مشرق زميني ها تنها نيست.

قبلا خوب مي نوشتم كه يك مدتيه به خاطر مشغله هاي خبري فقط شدم گزارش و يادداشت و مقاله نويس البته مبتدي!!دوست دارم بتونم دوباره غيرازخبر بنويسم و اين برم يك فرصت ارزشمنده تا مسافرين مشرق زمينم در مورد نوشته هام نظر بدن و خورشيد گرم وجودشون گرم گرمم كنه .

من دوست دارم توي اين دنياي مجازي بي پرده حرف بزنم بدون اين كه ملاحظه كنم بنويسم و سعي كنم طوري بنويسم كه نه شكل خيلي جدي و نه شكل بي مزه بعضي وبلاگ ها كه شدن دفتر شعرو شاعري عشقي و خصوصي رو به خودش بگيره،

من فعلا يك خبرنگارم؛ ولي توي كشور ما هنوز اين حرفه جايگاه خودش رو پيدا نكرده و تنها در دنيا مجازيه كه مي شه نوشت و يا  حرف تازه اي رو از لا بلاي نوشته هاي برو بچه هاي اين حرفه توي وبلاگ ها و وب سايت هاشون  پيدا كرد.

البته به معني اين نيست كه من هم در اون دسته قرار دارم كه شيپور نبودن آزادي بيانو توي اين مملكت دستشون گرفتن و بدون اين كه واقعا حرفي براي گفتن داشته باشن فقط ساز مخالف مي زنن،

 گاهي فكر مي كنم هنوز نوع حرف زدن و يا خوب و اصولي حرف زدن توي اين مملكت ادبيات خودشودر رسانه هاي ما  پيدا نكرده و همين تعدد حرف زدن ها و نوع اون ها تحمل مخاطب رو هم سلب كرده و اين مي شه كه توي تنها جشنواره مطبوعات   كشور- كه به قول همكار ها تنها شده محلي كه اهالي اين حرفه توي يك زمان و مكان واحد همديگر رو ببينن-يك دفعه در يك حركت ابتكاري و در عين ببخشيد چشم ها  گشاد شده خبرنگاراي حاضر و منتظر،به كيهان و رسالت به عنوان منتقد دولت جايزه مي دن تا بقيه هم لابد عبرت بگيرن! حالا فعلا بگذريم!!!!!!!!!!!!!

و يه عالمه حرف ديگه كه بعدا مي گم ،من كمي پر حرفم اما همه ببخشيد..

و اما سلام مي كنم به سلطان قلبهاي گرم ايران مشرقي،به كسي كه به قول يك دوست عزيز هيچ چيز به ما مسافرين ايران زمين داده نمي شه مگر به تاييدش برسه

كسي كه تا ابد نور مهربونش آسمون اين مملكتو پر از نور مي كنه و به جرات ميگم چه معتقد و چه غير معتقد چه مسلمان و چه غير مسلمان چه ايراني و چه غير و چه شيعه و چه غير از اون رو مسحور آرامشو محبتش كرده

كسايي رو مي شناسم كه اگر بهشون مي گفتي داري مي ري مشهد پيش اما رضا تا بتوني يك جا چند روزي مسكن بيمنتی رو بخوري و توي هواي بهشتي و ملايم بارگاهش يك نفس راحت و بي دغدغه بكشيِ دو ساعت بهت مي خنديدن... اما باز شدن يك گره به دست اين آقاي مهربون و راضي شدنش به گرم كردن يك قلب يخ زده طوري تغييرشون  داده كه حالا با وجود همون ظاهر قبلي وقتي بهشون مي گي مي خوام برم امام رضا چند لحظه با حسرت بهت زل مي زنن و بعد در حاليكه صداشون مي لرزه از ته قلب مي گن:

سلام ما رو هم به آقا برسون.....

حالا من هم از همين جا مي گم سلام يا غريب غريب نواز كه توي اين دنيا هيچ غريبي اين همه زائر غريب وعاشق مثل شما نداره.....

دريابمون اقا مي شه؟

می شه این بار به ظاهر گناه کارمون نگاه نکنی و نگاه کیمیاگرتو بر مس وجودمون بندازی تا بلکه قلب طلاییمون رو که توی یه جا گم کردیم پیدا کنیم ؟جایی که نمی دونیم کجاس............

"تولدتون مبارك شاها كه شما حج فقراييد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 0:36  توسط مریم هدیه لو  | 

"پیش پست سوم"

با عرض کلی خجالت باید بگم این آخرین پیش پسته که می نویسم و دفعه بعد حتما با یک شروع رسمی پست اول و هدفم از وبلاگ نویسی رو می گم.از بد حادثه یک گرفتاری دست و پا گیر باعث شد که کلی از برنامه هام از جمله این وبلاگ عقب بمونم.

کلی بحث و حرف در مورد وقایع این چند وقته داشتم که نشد در موردشون چیزی بنویسم  در مورد وقایع سیاسی و اقتصادی این روزها که حتی برای خبرگزاری هم نتونستم در موردشون چیزی بنویسم و چون هنوز کار جدی ای را روی این وبلاگ انجام ندادم و در ضمن به قول معروف هم نمی خواستم که یلخیجلو برم فعلا چیزی نمی نویسم و فقط وبلاگ سایر دوستان رو چک میکنم که حالا حالا ها باید کار کنم تا به بعضی هاشون برسم.....

برام خیلی دعا کنید و نظرتونو هم در مورد حرفام برام بذارین این روزها خیلی تنهام با این که کلی دوست و رفیق دارم و به این واسطه کلی به رفیق بازی مشهورم اما این روزها هیچ چیزی حس خلا تنهاییمو پر نمی کنه ..........

البته این هم یک حسه که کادوی یک عزیزه که روزی به معنی واقعی کلمه "عزیزترین" بود کاش من هم این قدر ارزون از عزیزی براش در نمیومدم بدون اینکه بدی ای در حقش کرده باشم

تا بعد...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 15:2  توسط مریم هدیه لو  |