تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

دیروز کنفرانس نهم ریاست جمهوری بود ومن بعد از ۸ ماه که از این حوزه دور بودم رفتم و کلی از دوست ها و همکاریا قدیمی مو دیدم.

کنفرانس مثل همیشه بود و زیاد اتفاق جالب یا محوریت چندا ن مورد توجهی نداشت و  بیشتر در سطح سخنگو بود تا خود رییس جمهور و در کل چیز زیادی در مورش  نمی شد نوشت

اما یه نکته جالب برای من این بود که با وجودی که امروز قرار بود استیضاح وزیر بازرگانی در مجلس انجام بشه اما نه تنها هیچ کس در این مورد از وی سوالی نکرد بلکه خود رییس جمهور هم هیچ برنامه ای برای رفتن به مجلس نداشت  و قرار بود برای سفر استانی به گلستان بره

همه می پرسیدند مگه نمی خواد از وزیرش توی مجلس دفاع کنه؟ من به یکی از بچه گفتم استیضاحی در کار نیست و الان که داشتم از طریق رادیو مجلس رو گوش می کردم شنیدم که با یه بازی جالب بین هیئت رییسه و استیضاح کنندگان  این موضوع از دستور کار مجلس خارج شد واین  یعنی این که مردم برید که همه از دم سر کارید!! چشم بعضی هاتون هم کور اگر گرونیه می خواستیم وزیر بازرگانی رو قربونی کنیم و بندازیم جلو که خب به دلیل این که گوشت ایشون هم یه دفعه چند برابر گرون شد الان نمی تونیم دیشو بدیم

پس منتفیه

اگرم نتونستید با گرونی کنار بیاید برید بمیرید

الان تا می تونین خانوادگی بمیرید چون قبر های دو سه طبقه ارزون براتون در می یاد چون فقط پول طبقه اولو می گیرن و بقیه رایگانه

پ.ن:دیروز توی کنفرانس کسی رو دیدم که یه روزی بهترین من بود اونقدر دوستش داشتم که خودمو کاملا فراموش کرده بودم اون خیلی راحت از من گذشت و من دیروز براش کاملا غریبه بودم.اون دیروز از یه روزنامه معتبر اومده بود و وقتی بهش نگاه می کردم توی ذهنم این جمله شکل گرفت :معامله خوبی کردی عزیز تر از جانم تو با بستن چشمای عسلیت به روی حقیقتی که خیلی روشن بود یک تیر و چند نشون زدی

مرسی که حقیقت منو فروختی و همه این هایی رو که الان داری به دست اووردی به نظرم معامله خیلی خیلی خوبی بود.کسی چه می دونی اینی که الان هستی چند تا حق به خاطرش له شده ؟اصلا چه اهمیتی داره؟مگه نه؟دیشب بعد چند هفته دوباره چند ساعتی رو دل سیر گریه کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:6  توسط مریم هدیه لو  | 

کاش می شد فهمید که چی درسته و چی غلطه

کاش می شد فهمید چه راهی رفتنی است و کدام راه ارزش رفتن نداره..

گاهی به خود خواهی خود ما آدم ها که فکر می کنم میبینم رد یه نادونی عمیق روی تمام بدی ها  هست اما چرا؟

این روزها شبیه چرا شدم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونقدر چرا چرا چرا  پرسیدم از خودم که نگو؟

البته نه این که اتفاق بدی افتاده باشه یه حادثه یه مسئله ساده که شاید برای من یه کم بر هم زننده آرامشه و شاید هم ..

بازم چرت نوشتم

مثل زندگی که داره چرت چرت می گذره بی هیچ حادثه ماندگاری...

به نظر شما ته یه جاده کجا است؟کی منتظرته؟چرا منتظرته؟اصلا کسی هست یا اینکه بی خودی به جاده چشم دوختیم؟

نکنه نیاد؟کاش همه چی یه باره درست بشه؟مثل یه معجزه مثل یه آرامش

آخ که چقدر این واژه شیرینه مثل یه رویا است.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:46  توسط مریم هدیه لو  | 

"

 

كوله باري بر دوشم سنگيني دارد

 كوله بارم سر درگم است

كوله بارم را بر دوش هيچ كس نمي گذارم

كاش مي شد و كاش مي توانستم كه كوله بار عشقم را تقديم كنم

تقديم به كس يا كساني كه عشق را در دل نهان كردند

تقديم به كساني كه عاشقانه عشق را معنا كرده اند

آن قدر ساده كه گاهي فراموشش مي كنيم

عشق، به ياد شهريار ..به یاد سعدی ...و

به یاد" دوست داشتنی" که  شریعتی  به"عشق" برتری اش داد و

 به یاد غزل های انکار ناشدنی حافظ

در اين همهمه فراگير كه اطرافمان را پوشانيده است

در اين ظلمتي كه هيچ كس براي بودن نمي ماند

در اين عصري كه گل نيز در پي خار است                                

چگونه كوله بار عشقم را معنا كنم

 معنایی که نمی دانم با کدامین واژه تعریف می شود

 تا بد گمانی نیاورد

کوله بارم سرریز است ...پر... پر....

بیش از آن که نقاب چهره ام اجازه دهد آن را سر ریز کنم

تا بلکه سبک شود و طاقت به دوش کشیدنش را از دست ندهد

تا نمیرد....

مبادا که نقابم رنگ آبی اش بریزد 

تا پیش از آن که دانه های سرریزش کسی را

وادار به اندکی ترحم کند

که نخواهم ماندروزی که این  حس از من بر دل کسی زخمی بنشاند

و صدای آن، وجدان های خاموش را بیدار نماید

و اما کوله بارم آغوشی می خواهد بی هراس

 که بی ترحم کناره اش را بگیرد

 و شانه های نحیف مرا اندکی سبک بال کند...

اما نمی آید آن که در این تاریکی افکار آلود

 و تهمت های بی پروا فقط تو را فریاد کند

 بی آنکه از فریادش هراسی داشته باشی

بی آنکه بترسی که امروز هست و گاه دیگر نیست

 بی آنکه بلرزی که فردا دیگری را فریاد می کند

بدون آنکه بتوانی تو هم مثل دیگری او را

 بی شریک فریاد کنی

و می هراسم از آنکه سنگینی کوله بارم را

 با او قسمت کنم

چرا که او مال دیگری است و من

تنها یک حادثه ام

که به زودی از یاد ها خواهم رفت

چون حادثه،حادثه است

بی آن که نام دیگری داشته باشد

و اما ای دریغ که گاهی نام "حادثه"،"ماندگار" شود

که دیگر حادثه نیست.. "ماندگار" است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 13:36  توسط مریم هدیه لو  | 

 

 نمي دونم شايد عصر حمعه گذشته يكي از پر خاطره ترين روزهاي كاري من بود.وزارت نفت از خبرنگاران حوزه نفت كه در نمايشگاه موفق سيزدهم  همكاي مناسبي داشتند و در اين مورد مطلبي نوشته بودند تقدير كرد و خبرگزاري ما هم تحت عنوان فعالترين خبرگزاري شناخته شد و جايزه اش رو هم من گرفتم.

ديروز يه دوست قديمي رو هم ديدم كه ديدنش دو احساس متفاوت رو برام به وجود آورد يكي اينكه دوست داشتم ببينمش چون اصلا تا به حال نديده بودمش و فقط گاه گاه باهاش ارتباط وبلاگي داشتم و از اين بابت خيلي خوشحال شدم و دوم اين كه بعضي وقت ها ندونستن و نديدن حاشيه امني رو توي ذهن ما آدم ها در مورد يه كسي به وجود مي ياره كه برام قشنگه و من دوسش دارم ولي وقتي يكيو كه تا به حال يه تصور ازش داري مي بيني نه اين كه اتفاق بدي افتاده بلكه در بهترين حالت هم كه ببينيش تصوراتت در موردش كلي عوض مي شه و اين هميشه هم خوب نيست چون حداقل مي تونم بگم كه آرامش فكري تو رو در مورد اون بهم مي زنه!!(جنسيتش مهم نيست اما تاثير گذاره)

به هر حال ديشب يك كم غافلگير شدم هم از جايزم و هم از ديدن دوست خوب وبلاگيم و هم از شنيدن خبر ازدواج دو تا از همكاراي خوب هم حوزه اي كه كلي هم بهم ميومدن و اميدوارم واقعا جفت هم باشن هموني كه خداي مهربون از ابتدا با هم آفريدشون و وقتي اومدن توي اين دنيا همو گم كردن تا الان....!!

از بين برنده ها چند تا رو واقعا خوشحال شدم و كلي هيجان زده شدم:

1-آذر جزایری عزيزم كه بي نهايت دوسش دارم.بیشتر از یک سال   نيست كه با هم آشنا شديم اما  نمي دونم چرا اين همه  به من  انرژي مثبت مي ده و اميد وارم هميشه برام بمونه  و اینو باور کنه که گاهی آدم ها با دلیل و بی دلیل بد جوری توی قلب هم جاشونو باز می کنن راستی جاش خالی بود و نبود كه هديه اش رو بگيره!

2-شهره  خوبم كه توي جهان اقتصاده و توي دوران بستري بودنم شرمنده محبت هاش بودم

3- حمید رضا طهماسبی پور كه از بهترين همكاراي من در خبرگزاريه و با اين كه گاهي حرصمو در مياره اما خيلي از برنده شدنش خوشحالم و كلي هم براش دست زدم!!

4- از غرفه دارها آقاي زنوزي مدير روابط عمومي شركت ملي پتروشيمي كه غرفشون واقعا شايسته  جايزه بود و خوشحالم كه جايزه رو گرفت!

 

جايزه گرفتن مهم نبود كار وزارت نفت هم كار نويي براي ما خبرنگار ها نبود اما به هر حال كار خوبي بود انرژي داد و خيلي چسبيد چون بعد از مدت ها چند تا اتفاق خوب رو باهم تجربه كردم و از اين بابت تا يه چند وقت فكر كنم به لحاظ روحي بيمه ام!!

راستي از ديشب  به يه جمله خيلي فكر مي كنم اينكه من گمشده كسي بودم و نمي دونم گمشده آدم ها بايد كي باشه؟دوستشون ،عشقشون،كارشون...مطمئنم اون هم به زودي مي گه اشتباه كرده و من گمشدش نبودم اما...

من فقط يه ماجرا بودم كه پيش اومدم همين...گاهي دلم براي گمشده خودم تنگ مي شه ؟كاش منم گمشده ام رو پيدا كنم!اما يه چيز مهم :حس خيلي خوبيه كه بدوني گمشده يكي هستي (حتی اگر اون آدم تو رو اشتباهی گرفته باشه)اما حس بديه كه بدوني عمره اين حس خيلي كوتاهتر از يه لحظه اعتماده خيلي كوتاه تر از اين كه بخواي حسش كني....

بدون شرح:يه آدم عزيز مي گفت هر چي كمتر بدوني بيشتر زنده مي موني و من الان كه در آستانه 26 سالگيم فكر مي كنم كاش خيلي كمتر بدونم چون تازه معني اين حرف عميقو كه اون موقع اصلا دركش نكرده بودم، مي فهمم!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:5  توسط مریم هدیه لو  |