تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

چون پست قبلی و خیلی دوست دارم دلم نمی خواست حالا حالا ها به روز کنم

چون منو یاد یه تصویر "شاید عمیق" توی ذهنم می اندازه تصویری که شاید قبل از تولدم خیلی دیده بودم اما ۲۵ سال و ۱۰ ماه طول کشید تا دوباره ببینم و چقدر وزن بی احساسی  شیرینی توی برخورد باهاش داشتم لبخندش برام خیلی آشنا بود انگار که باها باهاش آرامش گرفته بودم و لی هیچ احساس گرمی توی وجودم بیدار نشد/قلبم به تپش نیفتاد و بهمین دلیل می گم که با این که احساسی نبود اما اصلا خلاء هم نبود ولی بی وزن بی وزن بود.با این که مدتش چند روز- شاید یکی دو روز- قبل از اون پست بود و دیگه هم تکرار نشد...

اما این که چرا به روز می کنم حرف های  نگفتی و ادعا های یک دوست دیگه است که دو روزه بالاخره حرفهای نگفتنیشو گفت....

توی این دوره و زمونه خیلی ها می یاین و خیلی ها می رن /خیلی ها می گن که هستن و خیلی ها هم ...چه راحت می شه اثبات کرد اونی که می گفت استراتژیش فقط ...و بعد هم می گه..

ما هممون یه سهمی توی زندگی هم داریم و این سهم به همون اندازه (حتی اگر حاشیه ای هم باشه مهمه) 

باید فقط آه کشید و گفت دنیا همینه دیگه ..

جاده ای که انقدر ریا و دروغ توش زیاده که تو رو تا بی نهایت از خودش بی زار میکنه

دنیا رو باید بر اساس منفعت طلبی نگاه کرد و من این درسو بارها از آدم های اطرافم یاد گرفتم

آدم از ادامه این جاده منزجر می شه  و از اون بیشتراز حس اعتماد توی دوستی و همکاریو خیلی چیزا است که انگار توی این مسیر باید به صفر برسن

اما تا کی می شه منفعت طلب بود تا چه عمقی؟

اگر کسی اون منفعتیو که ما می خوایم برامون نداشته باشه باید تا حد اونو مرگ زیر سوال برد؟؟؟این عادلانه نیست مگه نه؟

 

پ.ن:حذف کردم /چون بازم برای بعضی از بچه ها ابهام انگیز بود و دوبار ه اشتباهی گرفتن!

بدون شرح:گفته بودم "حادثه حادثه است بی هیچ اثر ماندگاری" وحالا باورم شد که واقعا همین طوره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 13:24  توسط مریم هدیه لو  | 

 

مي دوني من هيچ وقت خودمو دست كم نمي گيرم اما دست بالا هم نمي گيرم هميشه همينيم كه هستم و با اين كه از ايني كه هستم زياد  راضي نيستم اما اين راضي نبودنم هيچ وقت نمي تونه عاملي باشه براي اين كه من  خلاءهامون با تو خالي بودن پر كنم و سعي مي كنم دائما ياد بگيرم و ياد بگيرم وياد بگيرم

هميشه فكر مي كردم اگر ببينمش اين طوري نمي شم پر از حسرت نداشته هايي كه تقصير من هم نبوده اند پر از نداشته هايي كه مي شد باشن اما من كمي كوتاهي كردم و ...

چند روزه كه ديدمش شايد كمتر از چند روز اما يك حس تاريك توي وجودم بيدار شد حسي كه اصلا احساسي توش نبود ولي خلاءهم نبود انگار كسي رو ديدي كه در دوران ازل و يا حتي قبل ار اون سال هاي سال مي شناختيش..

مقايسه بين آدم ها كار خوبي نيست چون هميشه دست بالاي دست بسيار است اما من ناخودآگاه مقايسه كردم و از اين كه توي جايگاهي نيستم كه در مقابل ش حرف چنداني براي گفتن داشته باشم دلم گرفت

از اين كه سايه اي رو ببيني كه سال ها دوست داشتي باشه و لي حالا كه در مسير توست نداشته هات اونقدر در مقابلش انبوه به نظر مي رسه كه نداشتن اون رو  از داشتنش راحت تر مي كنه ،اين يعني حسرت يعني اينكه ....

آه جانسوزي مي كشي و البته دوباره  در مقابل تابلوي هميشگيت مي ايستي و پيش خودت رمز هميشگيتو تكرار مي كني "هميشه بي عشق حرف بزن

بي عشق بهش فكر كن

بي عشق باهاش مشورت كن

و بي عشق ازش چيزايي رو ياد بگير كه دوست داري

گاهي حس بين ما آدم ها مي تونه تا عمق سلول هامون بره و تو اونوقته كه خودت تشخيص مي دي كه اسمشو بذاري چی؟بذاري عشق

بذاري دوست داشتن

بذاري ...

اما اون احساس كه هيچ تعريفي نمي شه براش كرد احساس غريبيه يه احساس آشنايي عميق يه حس خوب بودن

اما اين حس خوبو يه حسرت بد جوري تلخ مي كنه

عيبي نداره

پ.ن:رفته بودم بوشهر به نظرم توی طبیعت هیچ چیز قشنگ تر از تابیدن خورشید روی امواج آروم دریا زیبا نیست

خورشید همیشه قوی و شگفت آوره و خوش به حال فرزندان دوست داشتنی خورشید

بدون شرح:بالاخره خداي ما هم بزرگه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 22:36  توسط مریم هدیه لو  | 

یه مدتیه که پست نذاشتم

می دونید چرا؟

وقتی می یام روی صفحه و می بینم اون هایی که دوست دارم برام پیام بذارن ویا حتی رد پایی از این که اومدن اینجا رو ببینم ولی حتی وقتی یک هفته گذشته و  هیچ کدومشون در مشرق زمینو نزدن خیلی دلم میگیره و مطلبی رو که توی صفحه سفید  "ورد" تایپ کردم رو بی خیال می شم وپاک می کنم

وقتی کسی منتظر نیست نوشتن چه سود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 9:43  توسط مریم هدیه لو  |