"بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین"
دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
امروز تولد من و تولد وبلاگم بود ومن 26 ساله و وبلاگم 1 ساله شدیم!
از کوچیکی خیلی روز تولدم رو دوست داشتم.به نظر من روز تولد هر آدمی بی نظیر ترین روز زندگیشه چون توی این روز فرصت زندگی روی کره زمین،فرصت عشق،فرصت مهربونی ،فرصت دوست داشت آدم ها و بالاتر از همه این ها فرصت دوست داشتن خدا رو پیدا می کنه مهری که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست!وقتی ماه مرداد شروع می شد کلی هیجان داشتم،شب ها موقع خواب می شمردم که چند تا شب دیگه باید بخوابم و بلند بشم تا بشه 23 مرداد،
همیشه دوست دارم آدم ها رو برای روز تولدشون سورپرایز کنم و یک جور ویژه ای خوشحالشون کنم
معمولا توی ماه های دی،اسفند،تیر و مرداد به خاطر دوستام و یا اعضای خانوادم زیاد درگیر این مسئله هستم
از اول ماه یا حتی - برای یکی از دیماهی ها که دیگه الان نیست- از یک ماه قبلش فکرم درگیر می شد که باید چه کار کنم بیشتر خوشحال بشن چی بخرم بیشتر به دردشون بخوره
و..
همیشه معتقدم فقط یک روز روز تولد یه آدمه و به جز موارد خیلی خیلی استثنا که اونم تعریف مشخصی داره نه دوست دارم قبل و بعد روز تولدم کادو بگیرم و نه دوست دارم تولدت مبارکو بعدش بشنوم
می دونی آخه یک روز توی سال روز تو و دیروز و فرداش روز یه نفر دیگه است......
از سه سال پیش تا به حال(سال 84)،این حس عمیق هیجانو به خاطر بی انصافی یه آدم که فقط و فقط خدا می تونه جوابشو بده از دست دادم و این خیلی برای من فاجعه است
سال 84 که با شروع یه جریان دورغ تمام خاطرات گذشته ام رو یه نفر به چالش کشید و رویایهای آینده منو با یه دوست خوب که از هر کسی توی این دنیا بهم نزدیک تر بود از بین برد........
سال 85 اون دوست قبل از رفتنش به مشهد برای پذیرش چیزی که بهش گفته بودم پذیرشش ما رو از هم جدا می کنه،اومد کادومو داد کلی اشکمو در اورد و به دروغ گفت که هنوز مطمئن نیست که می خواد بره بپذ یره ولی اون حتی تاریخ مراسمشو هم مشخص کرده بود!!!!و این اولین بار بود که بعد از 10 سال اینقدر واضح و بی شرم به من دروغ می گفت البته بجز تمام دروغ هایی که در 10 ماهه گذشتش در مورد رابطش با یه آدم به من گفت...
سال 86 روز تولدم اونم تقریبا از ظهر گذشته بود که یادم کرد اون هم با تلفن و بعد از 10 سال که کلی باذوق به هم کادو می دادیم -به بهانه گرفتاری- به همون تلفن بسنده کرد و سال 87 شب تولدم بعد از 8 ماه که نه دیدمش و نه صداشو شنیدم فقط به من یک اس ام اس داد"تنها به خاطر خاطره های خوب گذشته*تولدت* مبارک"بعد این اس اسم اس بود که دوباره احساس کردم چقدر دلم براش تنگه بیشتر از اونی که فکر می کردم...
کم کم تصویرش داره توی ذهنم تنها شبیه به همون تصویر بسیار دوست داشتنیش توی مدرسه می شه نمی دونم با این همه فشاری که به من اورد - و هنوز هم باعث شده که پام خوب نشه و نتونه ترمیم کنه به گفته دکتر- چطور می تونه جواب خدا رو بده که پاسخ شکستن یه دل اونم این شکلی هیچ توجیهی برای خدا نداره . چون که فقط این دوست روزهای قدیم می دونه من الان توی وجودم از نبودنش چه حالی دارم...
جدا دیگه روز های مرداد برام رنگ و بوی قدیمیو نداره و منتظر هیچ چیزی توش نیستم........
دیگه با هیجان کیکمو فوت نمی کنم و لی هنوز گاهی اون حس انتظار برای سورپرایز شدنو ته دلم حس می کنم
یه جا خوندم متولدین مرداد در این زمینه دارای یه حس ذاتی هستند،هم همیشه توی فکر سورپرایز کردن اونایی هستن که دوستشون دارن و هم منتظرن که این اتفاق برای خودشون بیفته
امسال بعضی از دوستام همون اول صبح برام اس ام اس زدن و بهم تبریک گفتن و بعضی های دیگه که اتفاقا توی خونه بودنو کاری هم نداشتن تنها به یک تلفن اکتفا کردن..
خب چندان هم مهم نیست اما این جور چیز ها متاسفانه بد جوری توی دل من می مونه چون خودم به هیچ وجهی برای او ن هایی که دوستشون دارم کم نمی ذارم....
پ.ن1:به صورت ویژه تشکر می کنم از منصوره عزیز که مثل خیلی از این روزهای تنهایی بازهم محبتشو دریغ نکرد و با وجود دوری راه امشب اومد تا به قولی سورپرایز بشم و کمی از غصه هامو سبک کنم
باز هم ویژه از نرگس فتحی عزیزم هم تشکر می کنم به خاطر سورپرایزش صبح توی برنامه "جوون ایرونی سلام " رادیو جوان که تولدمو تبریک گفت..
از لیلا ،آزاده ،نازنین سادات،شیدا،و مصی عزیزم هم تشکر می کنم و از راحله که سعی کرد و از همه مهم تر از خواهرام و مامانم که مثل همیشه از هیچ همه چیز ساخت....
پ.ن2:این روزها جای چند نفر توی خبرگزاری موج خالیه دوست بسیار خوبم راحله فرخی که از دنیای خبر به صورت خبرنگاری رفت به یه جایی که به نظر من بهتره و یه همکارگذشته و دوست امروز"ثمانه اکوان"که باهاش ماجرا ها داشتم...و ازش به خاطر قالب جدید وبلاگم ممنونم انشاءالله هر جا هست موفق باشه
پ.ن3:مریم و احسان و مینا و سعید هم بالاخره رفتن سر خونه زندگیشون و این اتفاق خوبی توی این مدت بود
پ.ن4:می خوام از این به بعد به اسم خودم بنویسم امیدوارم خوب بشه![]()
پ.ن5:این روزهای تنهایی فقط و فقط چشم هام به آسمون خداست تا بتونم یه ذره گذشته تلخمو فراموش کنم همه کسایی که دور رو بر من هستن تغییرات رفتاریمو کاملا حس می کنن اما از درون همون آتش همچنان در من شعله وره و من هنوز باور نمی کنم که چرا و به چه گناهی اون مریمی نبودم که تو فکر می کردی؟هر چند این حرف نا حقو توی همین دنیا خواهی شنید ...