تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

شعر قشنگي بود توي هم خواني ۳۰هزار نفري 22 بهمن توي ميدان هميشه آزاد آزادي:

دوستت دارم اي مهد دين من

دوستت دارم بهترين من

دوستت دارم سرزمين من

سرفراز باشي ميهن من

اي فدايت جان و تن من

پر بهار تر از زر و گهر

خاك پاك تو وطن من

يادگار خون پاك عاشقان بي نشان

تا ابد بود تورا حق نگهدار

اي شميم دلنواز عشق و معرفت

سرزمين پاك ما ای ايران.........................................

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 20:22  توسط مریم هدیه لو  | 

این جا رو دوست دارم اما آدم هاشو دیگه نه

میزمو دوست دارم اما کاری که روش انجام می شه رو دیگه نه

برنامه هامو دوست دارم اما اجرا شدنشونو دیگه نه

روز اول از تو پرسیدم برم یا نه گفتی نرو ولی من اومدم

اون روز اینجا فقط یک سالن کوچیک بود با یه میز سر تا سری رو به دیوار و کمترین وسایل اما من اومدم چون باید تغییر می کردم

از تو پرسیدم "بد" اومد.. تو گفتی نه !! اما من اومدم / گفتم خودت کمک می کنی تو گفتی نه ولی من گفتم باید برم واگر نه نابود می شه همه چیز..

اولش آدم ها رو دوست نداشتم اما اومدنم رو دوست داشتم بعدش کم کم دیدم آدم ها رو هم دوست دارم

بعدش دیدم دیگه هیچ چیز برام بد نیست

من همه آدم های این جا رو می شناسم

با هم می خندیم

با هم دعوا می کردیم

با هم قهر می کردیم

با هم رقابت می کردیم

با هم می رفتیم برنامه و با هم می نوشتیم

با هم... با هم... با هم....

و من چقدر سرم درد می کرد برای این "با هم"

و چقدر دلم تنگ شده بود برای این "با هم"

اصولا از بچگی همیشه این "با هم" رو دوست داشتم

و گذشت ..

الان این جا دیگه یه میز نیست ....این جا الان خیلی قشنگه..

یه سالن خیلی بزرگه با یه عالمه میز

با یه عالمه آدم یه عالمه صندلی

یه عالمه دستورالعمل

یه عالمه برنامه

 یه عالمه چراغ

اما اصلا هیچ چی با هم نیست

هیچی باهم تعریف نمی شه

هیچی شبیه "با هم" نیست

آدم های "با هم" رفتن

و الان من می خوام دوباره از تو بپرسم بمونم یا من هم برم از جمع این همه " بی هم بودن"

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 9:2  توسط مریم هدیه لو  |