این جا رو دوست دارم اما آدم هاشو دیگه نه
میزمو دوست دارم اما کاری که روش انجام می شه رو دیگه نه
برنامه هامو دوست دارم اما اجرا شدنشونو دیگه نه
روز اول از تو پرسیدم برم یا نه گفتی نرو ولی من اومدم
اون روز اینجا فقط یک سالن کوچیک بود با یه میز سر تا سری رو به دیوار و کمترین وسایل اما من اومدم چون باید تغییر می کردم
از تو پرسیدم "بد" اومد.. تو گفتی نه !! اما من اومدم / گفتم خودت کمک می کنی تو گفتی نه ولی من گفتم باید برم واگر نه نابود می شه همه چیز..
اولش آدم ها رو دوست نداشتم اما اومدنم رو دوست داشتم بعدش کم کم دیدم آدم ها رو هم دوست دارم
بعدش دیدم دیگه هیچ چیز برام بد نیست
من همه آدم های این جا رو می شناسم
با هم می خندیم
با هم دعوا می کردیم
با هم قهر می کردیم
با هم رقابت می کردیم
با هم می رفتیم برنامه و با هم می نوشتیم
با هم... با هم... با هم....
و من چقدر سرم درد می کرد برای این "با هم"
و چقدر دلم تنگ شده بود برای این "با هم"
اصولا از بچگی همیشه این "با هم" رو دوست داشتم
و گذشت ..
الان این جا دیگه یه میز نیست ....این جا الان خیلی قشنگه..
یه سالن خیلی بزرگه با یه عالمه میز
با یه عالمه آدم یه عالمه صندلی
یه عالمه دستورالعمل
یه عالمه برنامه
یه عالمه چراغ
اما اصلا هیچ چی با هم نیست
هیچی باهم تعریف نمی شه
هیچی شبیه "با هم" نیست
آدم های "با هم" رفتن
و الان من می خوام دوباره از تو بپرسم بمونم یا من هم برم از جمع این همه " بی هم بودن"