شاید این مسئله عادت خیلی بدی باشه که من دارم چون دوست دارم همه خاطراتم رو حفظ کنم و یابهتر بگم حتی خاطراتی رو که دوست ندارم رو هم حفظ می کنم
نمی دونم چرا اینطوریم اما هستم
امروز عصر سالگرد دوم یک حادثه بسیار بسیار بد توی زندگی منه!ساعت ۷.۳۰ بعد از ظهر روز چهارشنبه ۱۴ شهریور ماه ۸۶ من با ماشین رنوی اون موقع هام که خیلی هم دوستش داشتم توی ورودی اتوبان حقانی - رسالت تصادف کردم...یک تصادف بسیار سخت که هم از جلو و هم از عقب ماشینم بین دو تا ماشین قرار گرفت و تقریبا از رنوی نازنین اون روزهای من چیز خوبی نموند که بشه درستش کرد و خودم هم با شکستگی بسیار شدید استخوان ران پا در ناحیه فمور مواجه شدم .تصادف من با دو تا آدم انسان نما بود که ای کاش هیچ وقت توی زندگیم دیگه از جنسشون رو نبینم ..الان دارم وارد سومین سالی می شم که خوب نمی تونم از پله و یا سطوح شیب دار بالا برم و با وجود سه بار عمل جراحی و بیش از ۵۰ جلسه سنگین فیزیوتراپی هنوز به وضعیت سلامت برنگشتم.راستش رو بخوای دلم می خواست می تونستم الان یک عالمه بدوم اما بی احتیاطی و انسان نما بودن یک آدم این فرصت رو ازم گرفته البته شکر خدا در وضعیت ظاهری من هیچ مشکلی وجود نداره و به صورت کاملا طبیعی راه می رم اما توانایی پام هنوز به وضعیت قبلی برنگشته...
اون دو نفری که با من تصادف کردند هم متاسفانه در این دو سال اصلا با من نه تماس گرفتند و نه به هیچ عنوان برای ملاقات و دیدن من اومدن و هیچ مسئولیتی هم بابت بیش از ۸ میلیون هزینه ای که پای من تازه با بیمه روی دستم گذاشت بر عهده نگرفتندو یا حتی اصلا به روی خودشان هم نیاوردند و این غم انگیز است که ما انسان ها به روح و جسم هم صدمه بزنیم اما بی خیال به امید دادگاه و دیه طرف حتی وظایف انسانی مان را زیر پا بگذاریم و حتی حاضر نباشیم که به خاطر آسیبی که ما مسبب آن هستیم خودمان رابه زحمتی کوچک چه مالی و چه معنوی بیاندازیم و تازه خودمان را انسان هم بدانیم!!!!!!!
من هنوز شب ها با دردهای زیادی به خواب میرم جای عمل روی پام منو به خاطرات دو سال پیش می بره که دیگه داره کم رنگ می شه اما به یک مثل قدیمی به صورت عینی رسیدم که میگه زخم تن هر چه قدر سخت کم رنگ می شه و از بین هم می ره اما زخم دل هیچ وقت حتی ترمیم پیدا نمی کنه!پزشک معالج من اون روزها به پدر و مادر من گفته بود مریم از یک موضوع بیش از موضوع پاهاش لطمه خورده و بیش از این که به بهبود پاهاش فکر کنه به یک مسئله دیگه متوجه است و من واقعا حواسم به پای به شدت آسیب دیده و زندگی سخت اون روزها نبود زخم نامردی یک دوست ده ساله اونقدر وجودم رو آزار داده بود که به تنها چیزی که زیاد فکر می کردم اون بود و اون و اون ...
باید به این نتیجه می رسیدم که چرا اون باید زندگی شخصی اش رو اون هم در کنار یکی انتخاب می کرد که بدترین خیانت رو به هر دو مون کرده بود و بعد هم اون دوست من چرا ادعا می کرد که هنوز ما هستیم و هیچ اتفاقی نیافتاده ! من اون روزها طعم تلخ تنهایی رو با تمام وجودم چشیدم و فهمیدم که خداوند وقتی اراده کنه می تونه هم عزیزترین هاتو هم پولتو هم سلامتی و هم کارتو و هم درستو ازت بگیریه چون اون روزها من هم عزیزترین آدم ها ُهم ترم اول دانشگاهم رو هم کارم و هم سلامتی ام و هم مهمتر از همه این ها احساس اعتماد به نفس و تعلق خاطر و امکان دوست داشتنم رو از دست داده بودم و در ناامیدی کامل مثل کسی که توان نفس کشیدن نداره زندگی می کردم روی یک تخت و در یک اتاق در بسته که همه چیز داشت از تلوزیون و تا هر چی فکر کنید اما من مثل یک ادم کر و کور فقط توی فضای خودم بودم و این حس رو جدی میگم تا تجربه نکنید نمی تونید بفهمید واقعا نمی تونید بفهمید زندگی در اوج نا امیدی یعنی چی؟یعنی چی که حتی دوست نداشته باشی هفته به هفته توی آینه به خودت نگاه کنی و هر شب فکر کنی می شه دیگه صبح بیدار نشی و این یعنی خلاء....
اون دوست من هنوز هم داره زندگی می کنه هنوز هم همون غرور و خود محوری درش حاکمه آخه از دور می بینمش توی محیط کار و انگار نه انگار... او هیچ ناراحتی هم بابت رفتار زشتش با من به خودش راه نداده ..اما من کمی از تنش بیرونی رفتاری ام فاصله گرفتم و آروم تر شدم البته هنوز خودم نشدم....من از همه این زشتی های ۴ سال اخیر یک تندیس بسیار زیبا ساختم تا بفهمم با رگ و ریشه ام که چرا قدیمی ها می گفتن خدا قادره در یک آن کن فیکون کنه و چطور زخم شمشیر با گذشت زمان خوب می شه ولی زخم دل نه!!
من بی گناه هنوز هم دارم دنبال این در خودم میگردم که به چه گناهی مریمی نبودم که اون فکر می کرد و شاید الان کمی به نتیجه رسیدم که شاید به دلیل باور عمیق من از حرف حضرت علی (ع)باشه که فرموده اند:حق را بگو حتی اگر به ضرر تو باشد...و من حق را گفتم و به حق رفتار کردم چون نمی تونم دو جلده باشم درون یک فکر و بیرون یک رفتار و چشم بستن بر روی دروغ و نامردی در مرام من نبود ..
خیلی حرف زدم انگار سر درد و دل من تمومی نداره که ای کاش یک روز این آدم رو با تمام خاطراتش بتونم فراموش کنم انگار با وجودی که راه رفتم نمی ذاره خاطرات تصادفم رو فراموش کنم اما فراموش کردن خاطرات تصادف سخت من خیلی راحت تر از فراموش کردن نامردی اون دوسته تا دوباره توانایی اعتماد و بی استرس دوست داشتن و لذت بردن از دوستی ها رو تجربه کنم تا اون روز.....