تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

سلام به همه دوستان و اشنایان احتمالی که از پیام ها و اس ام اس هاشون ممنونم این روزها که همه تبریک می گن بابت تصمیم من...

این روزها هم کلی سرم شلوغه برای راس و ریس کردن کارهایکاملا جدیدم از اول مهر و هم کمی سرم خلوته بابت خداحافظی

بیشتر می گم از ۵ سال زحمت و کلی تجربه به اندازه کسی که انگار پس از سی سال بازنشسته شده!!!!!!!!!!!!!!

به زودی به روز می کنم با مطلبی تحت عنوان موج خداحافظی ها از موج....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 16:17  توسط مریم هدیه لو  | 

شاید این مسئله عادت خیلی بدی باشه که من دارم چون دوست دارم همه خاطراتم رو حفظ کنم و یابهتر بگم حتی خاطراتی رو که دوست ندارم رو هم حفظ می کنم

 نمی دونم چرا اینطوریم اما هستم

امروز عصر سالگرد دوم یک حادثه بسیار بسیار بد توی زندگی منه!ساعت ۷.۳۰ بعد از ظهر روز چهارشنبه ۱۴ شهریور ماه ۸۶ من با ماشین رنوی اون موقع هام که خیلی هم دوستش داشتم توی ورودی اتوبان حقانی - رسالت تصادف کردم...یک تصادف بسیار سخت که هم از  جلو و هم از عقب ماشینم بین دو تا ماشین قرار گرفت و تقریبا از رنوی نازنین اون روزهای من چیز خوبی نموند که بشه درستش کرد و خودم هم با شکستگی بسیار شدید استخوان ران پا در ناحیه فمور مواجه شدم .تصادف من با دو تا آدم انسان نما بود که ای کاش هیچ وقت توی زندگیم دیگه از جنسشون رو نبینم ..الان دارم وارد سومین سالی می شم که خوب نمی تونم از پله و یا سطوح شیب دار بالا برم  و با وجود سه بار عمل جراحی و بیش از ۵۰ جلسه سنگین فیزیوتراپی هنوز به وضعیت سلامت برنگشتم.راستش رو بخوای دلم می خواست می تونستم الان یک عالمه بدوم اما بی احتیاطی و انسان نما بودن یک آدم این فرصت رو ازم گرفته البته شکر خدا در وضعیت ظاهری من هیچ مشکلی وجود نداره و به صورت  کاملا طبیعی راه می رم اما توانایی پام هنوز به وضعیت قبلی برنگشته...

اون دو نفری که با من تصادف کردند هم متاسفانه در این دو سال اصلا با من نه تماس گرفتند و نه به هیچ عنوان برای ملاقات و دیدن من اومدن و هیچ مسئولیتی هم بابت بیش از ۸ میلیون هزینه ای که پای من تازه با بیمه روی دستم گذاشت بر عهده نگرفتندو یا حتی اصلا به روی خودشان هم نیاوردند و این غم انگیز است که ما انسان ها به روح و جسم هم صدمه بزنیم اما بی خیال به امید دادگاه و دیه طرف حتی  وظایف انسانی مان را زیر پا بگذاریم و حتی حاضر نباشیم که به خاطر آسیبی که ما مسبب آن هستیم خودمان رابه زحمتی کوچک چه مالی و چه معنوی بیاندازیم و تازه خودمان را انسان هم بدانیم!!!!!!!

من هنوز شب ها با دردهای زیادی به خواب میرم جای عمل روی پام منو به خاطرات دو سال پیش می بره که دیگه داره کم رنگ می شه اما به یک مثل قدیمی به صورت عینی رسیدم که میگه زخم تن هر چه قدر سخت کم رنگ می شه و از بین هم می ره اما زخم دل هیچ وقت حتی ترمیم پیدا نمی کنه!پزشک معالج من اون روزها به پدر و مادر من گفته بود مریم از یک موضوع بیش  از موضوع پاهاش لطمه خورده و بیش از این که به بهبود پاهاش فکر کنه به یک مسئله دیگه متوجه است و من واقعا حواسم به پای به شدت آسیب دیده و زندگی سخت اون روزها نبود زخم نامردی یک دوست ده ساله اونقدر وجودم رو آزار داده بود که به تنها چیزی که زیاد فکر می کردم اون بود و اون و اون ...

باید به این نتیجه می رسیدم که چرا اون باید زندگی شخصی اش رو اون هم در کنار یکی انتخاب می کرد که بدترین خیانت رو به هر دو مون کرده بود و بعد هم اون دوست من چرا ادعا می کرد که هنوز ما هستیم و هیچ اتفاقی نیافتاده ! من اون روزها طعم تلخ تنهایی رو با تمام وجودم چشیدم و فهمیدم که خداوند وقتی اراده کنه می تونه هم عزیزترین هاتو هم پولتو هم سلامتی و هم کارتو و هم درستو ازت بگیریه چون اون روزها  من هم عزیزترین آدم ها ُهم ترم اول دانشگاهم رو هم کارم و هم سلامتی ام و هم مهمتر از همه این ها احساس اعتماد به نفس و تعلق خاطر و امکان دوست داشتنم رو از دست داده بودم و در ناامیدی کامل مثل کسی که توان نفس کشیدن نداره زندگی می کردم روی یک تخت و در یک اتاق در بسته که همه چیز داشت از تلوزیون و تا هر چی فکر کنید اما من مثل یک ادم کر و کور فقط توی فضای خودم بودم و این حس رو جدی میگم تا تجربه نکنید نمی تونید بفهمید واقعا نمی تونید بفهمید زندگی در اوج نا امیدی یعنی چی؟یعنی چی که حتی دوست نداشته باشی هفته به هفته توی آینه به خودت نگاه کنی و هر شب فکر کنی می شه دیگه صبح بیدار نشی و این یعنی خلاء....

اون دوست من هنوز هم داره زندگی می کنه هنوز هم همون غرور و خود محوری درش حاکمه  آخه از دور می بینمش توی محیط کار و انگار نه انگار... او هیچ ناراحتی هم بابت رفتار زشتش با من به خودش راه نداده ..اما من کمی از تنش بیرونی رفتاری ام فاصله گرفتم و آروم تر شدم البته هنوز خودم نشدم....من از همه این زشتی های ۴ سال اخیر یک تندیس بسیار زیبا ساختم تا بفهمم با رگ و ریشه ام که چرا  قدیمی ها می گفتن خدا قادره در یک آن کن فیکون کنه و چطور زخم شمشیر با گذشت زمان خوب می شه ولی زخم دل نه!!

من بی گناه هنوز هم دارم دنبال این در خودم میگردم که به چه گناهی مریمی نبودم که اون فکر می کرد و شاید الان کمی به نتیجه رسیدم که شاید به دلیل باور عمیق من از حرف حضرت علی (ع)باشه که فرموده اند:حق را بگو حتی اگر به ضرر تو باشد...و من حق را گفتم و به حق رفتار کردم چون نمی تونم  دو جلده باشم درون یک فکر و بیرون یک رفتار و چشم بستن بر روی دروغ و نامردی در مرام من نبود ..

خیلی حرف زدم انگار سر درد و دل من تمومی نداره که ای کاش یک روز این آدم رو با تمام خاطراتش بتونم فراموش کنم انگار با وجودی که راه رفتم نمی ذاره خاطرات تصادفم رو فراموش کنم اما فراموش کردن خاطرات  تصادف سخت من خیلی راحت تر از فراموش کردن نامردی اون دوسته تا دوباره توانایی اعتماد  و بی استرس دوست داشتن و لذت بردن از دوستی ها رو تجربه کنم تا اون روز.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 18:51  توسط مریم هدیه لو  | 

روز چهارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 11:50  توسط مریم هدیه لو  | 

روز سوم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:49  توسط مریم هدیه لو 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:45  توسط مریم هدیه لو  | 

 روز اول
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:42  توسط مریم هدیه لو 

این بحث های انتخاباتی این روزها که از دو ماه و نیم گذشته شروع شده و همچنان ادامه داره  به جای این که کم رنگ و لعاب بشه داره هر روز ابعاد جدیدتری پیدا می کنه و عین یک مایع جیوه ای که وقتی روی زمین ریخته می شه هر لحظه یک فرم پیدا میکنه داره هر روز مرزهای متنوع تری رو برای خودش ترسیم میکنه .

 اما نکته عجیب ماجرا اون جا است بحثی که صرفا باید اجتماعی بمونه داره هر روز ابعاد غیر اجتماعی و به قولی خونوادگی  بدی رو پیدا میکنه و باعث می شه انگشت حیرت ما که تا به حال در حد سه بند انگشت در دهانمان بود امروز به حدود آرنج ارتقا پیدا کنه. از قضا 5 شنبه شب میهمانی افطاری خدمت خاندان پدری بودیم که شایدچند سالی بود که سعادت منزل این دختر عمو نصیب نشده بود.در این میهمانی بسیاری از افراد فامیل بودند که اکثرا در آرای سیاسی به نفع دکتر احمدی نژاد رای داده بودند اما در این میان خانواده یکی از دختر عمو ها و همسر و دخترانش که یکی از ان ها به تازگی تاج قبولی در دکترای شهرسازی دانشگاه علم و صنعت را نیز بر سر گذاشته است به میرحسین موسوی رای داده  و به قول خودشان در این میهمانی میان احمدی نژادی ها غریب و بی دفاع افتاده بودند .

 من که در بیشتر میهمانی های فامیلی مورد سوال اعضای فامیل به خاطر شغل شریفم !!!قرار می گیرم که چرا این طوری و چرا اون طوری و حاشیه این مسئله چه و حاشیه اون حرف چه ؟ و خسته از این همه درگیر بودن کاری و خونوادگی با شغل جذاب خبر با دهن باز به یکی به دو های این طرفی ها و اون طرفی ها گوش می کردم که هر چند لحظه یک بار پرشان به من هم می خورد که تو بگو تو که تحصیل کرده و در بطن قضایا هستی و من هر نظری می دادم طرف مقابل می گفت وا مریم خانم از شما بعیده به عنوان یکی از اقشار فرهیخته به این شکل به ماجرا نگاه کنید و یا این که طرف مقابل می گفت وا وسط ماجرا این چه تحلیلیه ؟مگر تو ماهواره نمی بینی؟ ایمیل نداری؟ اصلا دانشگاه رفتی یا نه ؟و دوباره اون طرفی می گفت وا خراب کردی مگر تو به فلانی رای ندادی پس این نوع جواب انتقادی چه بود من که گیج از این جماعت که به قول بر وبچه های خبری باور نمی کنند که حداقل ما اسناد زنده مسایل جاری در کشوریم و بسیاری از مسایل که از همان ماهواره و تلوزیون و رادیو و مطبوعات به آن ها خورانده می شود از سوی ما است و همین یکی مثل من آن ها را نوشته نه به خوب حرف های من و تحلیل هایم و دیده ها و شنیده هایم قانع می شدند و نه به بد آن و در این میان من هم به حال خودم گریه ام گرفته بود و هم خنده ام .

گریه ازاین جهت که ای ول به این همه اعتبار ما رسانه ای ها که حتی دیده ها و شنیده هایمان هم از نظر جمعی از مردم جبهه گیری به نفع یک کاندیدا است و خنده به خاطر مثالی که از یکی از دوستان شندیده ام که ما خبرنگاران مرغ عزا و عروسی هستیم و یاد اون حکایت الاغ که پدر و پسر ی می خواستند آن را به دیاری دیگر ببرند و بفروشند ولی توی راه از دست حرف مردم آنقدر موضع عوض کردند که یادشان رفت اصلا به چه منظوری از دیارشان مهاجرت کرده اند.

 آخر ماجرا هم با سلام و صلوات در مورد این که یک وقت دعوا نشود چند خانواده زودتر از بقیه متفرق شدند که بنده هم جزو یکی از ملتمسین به پدر بزرگوارو آتشین خود بودم که از شنیده های منتسبینش به شدت برافروخته بود که سریعا از مهلکه بگریزیم تا بیشتراز این هاج و اج نشویم.

 پ.ن:اون شب جدای از شوخی یک دست مریزاد به رسانه های داخلی و خارجی گفتم که همکاران رسانه ای ما چقدر در امر خطیر اطلاع رسانی (در وجه مثبت)و خبر سازی و دامن زدن به یک سری مسایل (در وجه منفی ماجرا ) و در واقع قالب تراشیدن برای خبرها و لقمه کرده آن بدون پیدا بودن محتوای اصلی مثل یک ساندویچ خوش قیافه تا چه حد موفق بوده اند تا جایی که تحصیلکرده گان مجلس میهمانی ما و کسانی که ادعایی در وادی فرهیختگی و اطلاعات دارند نیزچنان از هضم این لقمه خوش خوراک خوشحال و راضی بوده اند که تنها استدلال سالم بودن آن را نیز در قیافه و محل ساندویچی که مثلا روزنامه فلان ،ماهواره فلان و یا سایت فلان است عنوان می کردند و وقتی مثلا می گفتی که من ته این گزارش یا اون ایمیل را می دانم می گفتند که واقعا برایت متاسفم که در فلان رسانه ای و این طور مغزت را شستشو داده اند و این هم از همان شگفتی های اساسی کار خبر است که این همه نفوذ داری که آنقدر در عمق طرف نفوذ کردی که همان تکذیب خودت را هم باور نمی کنند!!!!!!!!! اما جدا نگران روابط برخی از خانواده ها هستم کاش همه چیزختم به خیر شود ما که این روزها بد جوری درگیر کابینه و وزرا و رفت و آمد آن ها هستیم.......

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 12:16  توسط مریم هدیه لو  |