تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

چون پست قبلی و خیلی دوست دارم دلم نمی خواست حالا حالا ها به روز کنم

چون منو یاد یه تصویر "شاید عمیق" توی ذهنم می اندازه تصویری که شاید قبل از تولدم خیلی دیده بودم اما ۲۵ سال و ۱۰ ماه طول کشید تا دوباره ببینم و چقدر وزن بی احساسی  شیرینی توی برخورد باهاش داشتم لبخندش برام خیلی آشنا بود انگار که باها باهاش آرامش گرفته بودم و لی هیچ احساس گرمی توی وجودم بیدار نشد/قلبم به تپش نیفتاد و بهمین دلیل می گم که با این که احساسی نبود اما اصلا خلاء هم نبود ولی بی وزن بی وزن بود.با این که مدتش چند روز- شاید یکی دو روز- قبل از اون پست بود و دیگه هم تکرار نشد...

اما این که چرا به روز می کنم حرف های  نگفتی و ادعا های یک دوست دیگه است که دو روزه بالاخره حرفهای نگفتنیشو گفت....

توی این دوره و زمونه خیلی ها می یاین و خیلی ها می رن /خیلی ها می گن که هستن و خیلی ها هم ...چه راحت می شه اثبات کرد اونی که می گفت استراتژیش فقط ...و بعد هم می گه..

ما هممون یه سهمی توی زندگی هم داریم و این سهم به همون اندازه (حتی اگر حاشیه ای هم باشه مهمه) 

باید فقط آه کشید و گفت دنیا همینه دیگه ..

جاده ای که انقدر ریا و دروغ توش زیاده که تو رو تا بی نهایت از خودش بی زار میکنه

دنیا رو باید بر اساس منفعت طلبی نگاه کرد و من این درسو بارها از آدم های اطرافم یاد گرفتم

آدم از ادامه این جاده منزجر می شه  و از اون بیشتراز حس اعتماد توی دوستی و همکاریو خیلی چیزا است که انگار توی این مسیر باید به صفر برسن

اما تا کی می شه منفعت طلب بود تا چه عمقی؟

اگر کسی اون منفعتیو که ما می خوایم برامون نداشته باشه باید تا حد اونو مرگ زیر سوال برد؟؟؟این عادلانه نیست مگه نه؟

 

پ.ن:حذف کردم /چون بازم برای بعضی از بچه ها ابهام انگیز بود و دوبار ه اشتباهی گرفتن!

بدون شرح:گفته بودم "حادثه حادثه است بی هیچ اثر ماندگاری" وحالا باورم شد که واقعا همین طوره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 13:24  توسط غزل  | 

 

مي دوني من هيچ وقت خودمو دست كم نمي گيرم اما دست بالا هم نمي گيرم هميشه همينيم كه هستم و با اين كه از ايني كه هستم زياد  راضي نيستم اما اين راضي نبودنم هيچ وقت نمي تونه عاملي باشه براي اين كه من  خلاءهامون با تو خالي بودن پر كنم و سعي مي كنم دائما ياد بگيرم و ياد بگيرم وياد بگيرم

هميشه فكر مي كردم اگر ببينمش اين طوري نمي شم پر از حسرت نداشته هايي كه تقصير من هم نبوده اند پر از نداشته هايي كه مي شد باشن اما من كمي كوتاهي كردم و ...

چند روزه كه ديدمش شايد كمتر از چند روز اما يك حس تاريك توي وجودم بيدار شد حسي كه اصلا احساسي توش نبود ولي خلاءهم نبود انگار كسي رو ديدي كه در دوران ازل و يا حتي قبل ار اون سال هاي سال مي شناختيش..

مقايسه بين آدم ها كار خوبي نيست چون هميشه دست بالاي دست بسيار است اما من ناخودآگاه مقايسه كردم و از اين كه توي جايگاهي نيستم كه در مقابل ش حرف چنداني براي گفتن داشته باشم دلم گرفت

از اين كه سايه اي رو ببيني كه سال ها دوست داشتي باشه و لي حالا كه در مسير توست نداشته هات اونقدر در مقابلش انبوه به نظر مي رسه كه نداشتن اون رو  از داشتنش راحت تر مي كنه ،اين يعني حسرت يعني اينكه ....

آه جانسوزي مي كشي و البته دوباره  در مقابل تابلوي هميشگيت مي ايستي و پيش خودت رمز هميشگيتو تكرار مي كني "هميشه بي عشق حرف بزن

بي عشق بهش فكر كن

بي عشق باهاش مشورت كن

و بي عشق ازش چيزايي رو ياد بگير كه دوست داري

گاهي حس بين ما آدم ها مي تونه تا عمق سلول هامون بره و تو اونوقته كه خودت تشخيص مي دي كه اسمشو بذاري چی؟بذاري عشق

بذاري دوست داشتن

بذاري ...

اما اون احساس كه هيچ تعريفي نمي شه براش كرد احساس غريبيه يه احساس آشنايي عميق يه حس خوب بودن

اما اين حس خوبو يه حسرت بد جوري تلخ مي كنه

عيبي نداره

پ.ن:رفته بودم بوشهر به نظرم توی طبیعت هیچ چیز قشنگ تر از تابیدن خورشید روی امواج آروم دریا زیبا نیست

خورشید همیشه قوی و شگفت آوره و خوش به حال فرزندان دوست داشتنی خورشید

بدون شرح:بالاخره خداي ما هم بزرگه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 22:36  توسط غزل  | 

یه مدتیه که پست نذاشتم

می دونید چرا؟

وقتی می یام روی صفحه و می بینم اون هایی که دوست دارم برام پیام بذارن ویا حتی رد پایی از این که اومدن اینجا رو ببینم ولی حتی وقتی یک هفته گذشته و  هیچ کدومشون در مشرق زمینو نزدن خیلی دلم میگیره و مطلبی رو که توی صفحه سفید  "ورد" تایپ کردم رو بی خیال می شم وپاک می کنم

وقتی کسی منتظر نیست نوشتن چه سود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 9:43  توسط غزل  | 

کاش می شد فهمید که چی درسته و چی غلطه

کاش می شد فهمید چه راهی رفتنی است و کدام راه ارزش رفتن نداره..

گاهی به خود خواهی خود ما آدم ها که فکر می کنم میبینم رد یه نادونی عمیق روی تمام بدی ها  هست اما چرا؟

این روزها شبیه چرا شدم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونقدر چرا چرا چرا  پرسیدم از خودم که نگو؟

البته نه این که اتفاق بدی افتاده باشه یه حادثه یه مسئله ساده که شاید برای من یه کم بر هم زننده آرامشه و شاید هم ..

بازم چرت نوشتم

مثل زندگی که داره چرت چرت می گذره بی هیچ حادثه ماندگاری...

به نظر شما ته یه جاده کجا است؟کی منتظرته؟چرا منتظرته؟اصلا کسی هست یا اینکه بی خودی به جاده چشم دوختیم؟

نکنه نیاد؟کاش همه چی یه باره درست بشه؟مثل یه معجزه مثل یه آرامش

آخ که چقدر این واژه شیرینه مثل یه رویا است.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:46  توسط غزل  | 

"

 

كوله باري بر دوشم سنگيني دارد

 كوله بارم سر درگم است

كوله بارم را بر دوش هيچ كس نمي گذارم

كاش مي شد و كاش مي توانستم كه كوله بار عشقم را تقديم كنم

تقديم به كس يا كساني كه عشق را در دل نهان كردند

تقديم به كساني كه عاشقانه عشق را معنا كرده اند

آن قدر ساده كه گاهي فراموشش مي كنيم

عشق، به ياد شهريار ..به یاد سعدی ...و

به یاد" دوست داشتنی" که  شریعتی  به"عشق" برتری اش داد و

 به یاد غزل های انکار ناشدنی حافظ

در اين همهمه فراگير كه اطرافمان را پوشانيده است

در اين ظلمتي كه هيچ كس براي بودن نمي ماند

در اين عصري كه گل نيز در پي خار است                                

چگونه كوله بار عشقم را معنا كنم

 معنایی که نمی دانم با کدامین واژه تعریف می شود

 تا بد گمانی نیاورد

کوله بارم سرریز است ...پر... پر....

بیش از آن که نقاب چهره ام اجازه دهد آن را سر ریز کنم

تا بلکه سبک شود و طاقت به دوش کشیدنش را از دست ندهد

تا نمیرد....

مبادا که نقابم رنگ آبی اش بریزد 

تا پیش از آن که دانه های سرریزش کسی را

وادار به اندکی ترحم کند

که نخواهم ماندروزی که این  حس از من بر دل کسی زخمی بنشاند

و صدای آن، وجدان های خاموش را بیدار نماید

و اما کوله بارم آغوشی می خواهد بی هراس

 که بی ترحم کناره اش را بگیرد

 و شانه های نحیف مرا اندکی سبک بال کند...

اما نمی آید آن که در این تاریکی افکار آلود

 و تهمت های بی پروا فقط تو را فریاد کند

 بی آنکه از فریادش هراسی داشته باشی

بی آنکه بترسی که امروز هست و گاه دیگر نیست

 بی آنکه بلرزی که فردا دیگری را فریاد می کند

بدون آنکه بتوانی تو هم مثل دیگری او را

 بی شریک فریاد کنی

و می هراسم از آنکه سنگینی کوله بارم را

 با او قسمت کنم

چرا که او مال دیگری است و من

تنها یک حادثه ام

که به زودی از یاد ها خواهم رفت

چون حادثه،حادثه است

بی آن که نام دیگری داشته باشد

و اما ای دریغ که گاهی نام "حادثه"،"ماندگار" شود

که دیگر حادثه نیست.. "ماندگار" است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 13:36  توسط غزل  | 

 

 نمي دونم شايد عصر حمعه گذشته يكي از پر خاطره ترين روزهاي كاري من بود.وزارت نفت از خبرنگاران حوزه نفت كه در نمايشگاه موفق سيزدهم  همكاي مناسبي داشتند و در اين مورد مطلبي نوشته بودند تقدير كرد و خبرگزاري ما هم تحت عنوان فعالترين خبرگزاري شناخته شد و جايزه اش رو هم من گرفتم.

ديروز يه دوست قديمي رو هم ديدم كه ديدنش دو احساس متفاوت رو برام به وجود آورد يكي اينكه دوست داشتم ببينمش چون اصلا تا به حال نديده بودمش و فقط گاه گاه باهاش ارتباط وبلاگي داشتم و از اين بابت خيلي خوشحال شدم و دوم اين كه بعضي وقت ها ندونستن و نديدن حاشيه امني رو توي ذهن ما آدم ها در مورد يه كسي به وجود مي ياره كه برام قشنگه و من دوسش دارم ولي وقتي يكيو كه تا به حال يه تصور ازش داري مي بيني نه اين كه اتفاق بدي افتاده بلكه در بهترين حالت هم كه ببينيش تصوراتت در موردش كلي عوض مي شه و اين هميشه هم خوب نيست چون حداقل مي تونم بگم كه آرامش فكري تو رو در مورد اون بهم مي زنه!!(جنسيتش مهم نيست اما تاثير گذاره)

به هر حال ديشب يك كم غافلگير شدم هم از جايزم و هم از ديدن دوست خوب وبلاگيم و هم از شنيدن خبر ازدواج دو تا از همكاراي خوب هم حوزه اي كه كلي هم بهم ميومدن و اميدوارم واقعا جفت هم باشن هموني كه خداي مهربون از ابتدا با هم آفريدشون و وقتي اومدن توي اين دنيا همو گم كردن تا الان....!!

از بين برنده ها چند تا رو واقعا خوشحال شدم و كلي هيجان زده شدم:

1-آذر جزایری عزيزم كه بي نهايت دوسش دارم.بیشتر از یک سال   نيست كه با هم آشنا شديم اما  نمي دونم چرا اين همه  به من  انرژي مثبت مي ده و اميد وارم هميشه برام بمونه  و اینو باور کنه که گاهی آدم ها با دلیل و بی دلیل بد جوری توی قلب هم جاشونو باز می کنن راستی جاش خالی بود و نبود كه هديه اش رو بگيره!

2-شهره  خوبم كه توي جهان اقتصاده و توي دوران بستري بودنم شرمنده محبت هاش بودم

3- حمید رضا طهماسبی پور كه از بهترين همكاراي من در خبرگزاريه و با اين كه گاهي حرصمو در مياره اما خيلي از برنده شدنش خوشحالم و كلي هم براش دست زدم!!

4- از غرفه دارها آقاي زنوزي مدير روابط عمومي شركت ملي پتروشيمي كه غرفشون واقعا شايسته  جايزه بود و خوشحالم كه جايزه رو گرفت!

 

جايزه گرفتن مهم نبود كار وزارت نفت هم كار نويي براي ما خبرنگار ها نبود اما به هر حال كار خوبي بود انرژي داد و خيلي چسبيد چون بعد از مدت ها چند تا اتفاق خوب رو باهم تجربه كردم و از اين بابت تا يه چند وقت فكر كنم به لحاظ روحي بيمه ام!!

راستي از ديشب  به يه جمله خيلي فكر مي كنم اينكه من گمشده كسي بودم و نمي دونم گمشده آدم ها بايد كي باشه؟دوستشون ،عشقشون،كارشون...مطمئنم اون هم به زودي مي گه اشتباه كرده و من گمشدش نبودم اما...

من فقط يه ماجرا بودم كه پيش اومدم همين...گاهي دلم براي گمشده خودم تنگ مي شه ؟كاش منم گمشده ام رو پيدا كنم!اما يه چيز مهم :حس خيلي خوبيه كه بدوني گمشده يكي هستي (حتی اگر اون آدم تو رو اشتباهی گرفته باشه)اما حس بديه كه بدوني عمره اين حس خيلي كوتاهتر از يه لحظه اعتماده خيلي كوتاه تر از اين كه بخواي حسش كني....

بدون شرح:يه آدم عزيز مي گفت هر چي كمتر بدوني بيشتر زنده مي موني و من الان كه در آستانه 26 سالگيم فكر مي كنم كاش خيلي كمتر بدونم چون تازه معني اين حرف عميقو كه اون موقع اصلا دركش نكرده بودم، مي فهمم!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:5  توسط غزل  | 

نیچه می گه:آنچه تو را نمی کشد مقاومترت می سازد..........

یکی می گفت:با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق .........

یکی دیگه گفت: چشم بستن بر حقیقت اونو از بین نمی بره.........

توی یه مجله خوندم:خوشبختی  داشتن دوست داشتنی ها نیست/ دوست داشتن  داشتنی ها است.....

توی همون مجله نوشته بود:تنها بنایی که اگر بلرزد مقاوم تر می شود دل است(این فقره رو با تمام وجودم حس کردم اما خدا کنه تنها بنایی که هیچ وقت نلرزه و صداش عرش خدا رو هم نلرزونه همین دله باشه!!!)

بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست!!!!!!!

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم هستی ام را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند........

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:4  توسط غزل  | 

    زيباي عالم سلام

ببخش كه به جاي ديشب امشب برايت مي نويسم

دوستت دارم به اندازه تمام 7 آسماني كه خدا آفريده است

دوستت دارم به رنگ آبي تمام درياهايي كه در اين كره خاكي جريان دارند و هزاران شگفتي را در خود جاي داده اند

دوستت دارم به اندازه شب هاي چهار شنبه اي كه هزاران آدم را با هر قلبي و مسلكي با يك چشمه كوچك اشك و يك كهكشان ستاره هاي اميد به سويت طلب مي كني و او زمزمه مي كند كه بيا و ...

زيباي من سالها از پي هم مي گذرند و تو و فقط تو هستي كه جاي ثابت حضور سبزت را در تمامي تار و پود هاي دعاهايمان حس مي كنم

تو هستي كه هستي و بقيه هر چه هست نيستند

كاش مي آمدي تا رد نگاهت را تا ابديت دنبال كنم و تا هستم بودنت را لمس..

زيباي من تو امروز وليعهد اين عالم شدي و سالروز تاج گذاري تو هر چند بار ديگر شكر آفريننده ات را بيش از پيش طلب مي كند اما بيش از آن اندوهي را بر جان مي نشاند كه ياد آور روزهاي نبودن در كنار توست

تويي كه حاضر ترين غايبي

تويي كه خورشيد وجودت هر چند پشت ابرهاي غيبت بازهم گرممان مي كند  و اين گرما را روزهاي سختي و گرفتاري و وقتي كه پريشان از تو مدد مي جوييم كاملا حس مي كنيم

آه ...كاش بيايي و آمدنت را ببينیم و باشیم آنروزي كه از كنار كعبه ندا مي دهي اي اهل عالم من "مهدي" منجي  بشریتم...

دوستت دارم از عمق جان و اميد وارم لياقت اين دوستي را داشته باشم

در سال نو دعايم كن كه دعاي تو كليد تمامي درهاي بسته است

پ.ن:سلام سلام صد تا سلام چطورين همگي

من دارم مي رم مشهد و سال تحويل براي پنجمين سال متوالي مشهد هستم

پس از همين الان ميگم  عيد همتون مبارك...

پ.ن:مي خوام يه خواهش كنم توي نظراتتون  يه جمله هم در مورد متن بالا بنويسد به كسي كه روز ي مي آيد و...."

پ.ن:اين سال براي من خيلي دردناك بود توش بهترين و عزيزترين دوستم رو براي هميشه از دست دادم و هيچ جوري هم نمي تونم با اين مسئله كنار بيام و دائم آزارم مي ده اما فعلا به دردش دارم عادت مي كنم.يه تصادف جدي رانندگي هم داشتم كه هم خودم و هم ماشينم داغون شدند و تا الان هم هنوز خوب نشدم اما شكر

به هر حال سال دردناكي بود و با تمام وجودم از تموم شدنش خوشحالم...

پ.ن:اين جمله يه دوست تازه و مهربانه كه تا به حال ندیدمش و نمیشناسمش اما قشنگترين كامنت امسال من در شنبه 22 دی1386 و در ساعت: 15:27  بود و تقديم به همه شما :""مریم مجموعه ای از تمام آرزوهای دست نیافتنی و شعر های نا سرودنی و حرفهای نگفتنی ست .....در عشق من جایی برای وصل نیست و همش هجرانه ...

در عشق من معشوق الزاما انسان نیست چه برسد به جنسیتش...... در عشق من مهربانی جاریست ....جاری ...جاری..."""

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 19:22  توسط غزل  | 

*رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

*هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای  رو به زوالی دارم

*مجنونمو دلزده از خیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

*نمونده از جوانیام نشونی

پیر شدمَ     پیر تو ای جوونی

*تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوتو کور

*توی شبات ستاره نیست

موندیو راه چاره نیست

 

 

 

*اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

*اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

*اگر بیای همونطوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

*صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

*اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

*سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور "خورشید"

پ.ن:غرض از نوشتن این شعر یه دلتنگی بی نهایت کهنه بود که این چند روزه دوباره بعد کلی مبارزه منفی با درون  سر باز کرد و بد اذیت می کرد....

و غرض دوم حال گیری از مشابهان دلسوخته بود که فکر می کنم به حمدالله حاصل شد

پ.ن:هی پیغام داشتم که بنویس!موضوع زیاده اما کار  زیادتره و هی می خوای یه موضوع جدیدو بنویسی اما تا صفحه رو باز می کنی می بینی که ای دل غافل پشت پرده رو شده و نوشتن تو فایده ای نداره یا تا می خوای بجنبی  می بینی ساعت رفتن به خونست که البته ۲ ساعتم تاخیر داریو دوباره وبلاگو می زاری فردا اون وقت می شه روز از نو روزی از نو!!

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:59  توسط غزل  | 

حوصله ندارم!!!!

نه خبر مي خونم نه گزارش و نه يادداشت و نه سرمقاله و نه هيچ چيز ديگه اي مي نويسم ....نه حوصله دارم اطلاعاتمو به روز نگه دارم!!!

خسته ام خسته اه!!كلي درس بخون بري دانشگاه اما نتوني بري وهي آواره بيمارستان باشي!!!

هر روز سر واضح ترين مسايل توي محيط كار هي كشمكش داشته باشي

هر چي طرح و خلاقيت به خرج بدي هيچ كس نفهمه دست آخر هم حقوق يه ديپلمه يا پايين ترو بگيري بذاري براي روزهاي دانشجويي در فوق !!!!!!!!!!!

هي مي گه چرا نمي نويسي؟مگه اين مغز كوچولو چقد گنجايش داره كه هر شب خواب يه آدم

بي معرفتو ببينه صبح تا شب هم باهاش بجنگه دوباره با كلي دارو و قرص آرام بخش بخوابه بازم اونو ببينه

هي مي گه چرا نمي نويسي ؟بنويسم ؟از چي؟ از مريضي؟بي انگيزگي؟اميد دادن واهي؟حسرت برگشت به بچگي؟ يا از آرزوهايي كه گمشون كردم؟!!!

قربون خدا برم به هر وبلاگي هم سر مي زني انگار همه يخ زدن يا مريضن يا بي حوصله اند يا..

فكر مي كنم وقتي داشتم وارد دنياي خبر مي شدم با چه انگيزه اي جلوي همه ايستادم و گفتم فقط مي خوام خبرنگار بشم چون پر از شوره و حركته اصلا حاليم بود چي مي گم؟؟الان شور و نشاط از سر و كول همه هم حرفه اي هام بالا مي ره!!

يكي سر ۲۵ سالگي ناراحتي قلبي داره يكي روحي يكي به خاطر اجاره خونه مجبور شده قيد خبرو غير رو بزنه بره منشي بشه و ...

اي بابا هي نگو بنويس بيا اين هم از نوشتن من!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 19:42  توسط غزل  | 

شاید خیلی پر توقع بودم که فکر کردم باید بیشتر از این ها مسافر بی جواب توی این سرزمین داشته باشم چون یک مدت نبودم اما ....

بعد دو هفته ای که بیشترشو بیمارستان و این جور جاها بودم چند ساعتیه که به خونه برگشتم و با این که

نمی تونم راحت بشینم اومدم به مسافرین مهربون سرزمینم سر بزنمو بگم که دلم برای همتون تنگ شده بود

بگم بیا برای سلامتی همه مریض ها دعا کنیم همه با هم

باورتون نمی شه زیر سقف این آسمون قشنگ چه دل هایی پر از غمه و با چشم هایی پر از اشک منتظرن تا خدای مهربون بهشون بگه دیگه پاشو از روی این تخت سرد بیمارستان!!!!

پاشو با پاهای خودت راه برو

با قلب خودت  وجودتو حس کن

با چشم های خودت ببین

با دلی بی غصه به دوستات زنگ بزن و برو همه اون جاهایی که دوست داری بری

پاشو برو ستاره های برفی آسمونو با چشم های خودت ببین و از دیدنشون کلی انرژی بگیر...

آه که اگر می فهمیدی  اگر حسش می کردی اگر می دونستی چرا بعضی دل ها این قدر راحت به چشمه اشک می شینن وتو ... 

تا خدایی نکرده با پاهای خودت نری این جور جاها باور نمی کنی که قدم زدن با سلامتی روح و جسم توی هوای سرد  و زیبای برفی یعنی چی و تو چه نعمتی داشتی و نمی دونستی که گنج بزرگی که روز و شب دنبالشی توی وجود خودت جریان داره و تا کامل نداشته باشیش نمی دونی که این احساس با تمام دنیای مادی آدم ها اصلا قابل قیاس نیست..

نمی دونی این پا هایی که صبح تا شب داری باهاشون میدوی این ور و اون ور/ با این دست هایی که می نویسی/ با این چشم هایی که می بینی/ با این قلبی که به یه امیدی و با سلامت توی وجودت می تپه وروحی که با سلامتی و بی شکستگی داره بهت می گه: بدو بدو که تمام دنیا مال توه و تو هنوز هستی ...انگار تمام دنیا رو داری

( تمام دنیا رو) باور کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 22:22  توسط غزل  | 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست،یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو وزهد و پارسایی ،من و عاشقی ومستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد،به از آن که خود پرستی

پ.ن:شب تاسوعا  خیلی وقته برام معنی یک انتظار رو داره و پای یک نظر در میونه....

تاسوعا یعنی عباس و عباس معنی پهلوانیو به تمام قد با خودش داره ُمعنایی که خیلی وقته بین ما گم شده ..

خیلی سالاری آقا خیلی.. 

پ.ن:بعضی ها نمی زارن جریان اطلاعات آزاد باشه مجبوری به خاطرشون نظراتتو آزاد نذاری!

به "یک دوست" که برام نظر گذاشته می گم اگر من می خواستم الگوی وبلاگمو مثل...انتخاب کنم این کار رو باید سه سال پیش می کردم و ایشون هر چند یکی از بهترین همکارای منه ولی هیچ وقت از هیچ نظری الگویی برام نبوده !

پ.ن:تور رو خدا می بینید:هیات دولت

 آخه چه نیازی به این همه خود نماییه؟؟؟ عزاداری مسئولین خوبه اما نه با دعوت رسمی از ده ها عکاس!!این عکس ها خیلی ناراحتم کرد هر چیزی رو نیاید حرمت شکنی کرد محرم محرمه  با تمامی غنا و معرفتش و دستمایه قرار دادن اون واقعا...

...  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 11:8  توسط غزل  | 

                      

اين روزهاي برفي محك خوبي بود در مورد ميزان آمادگي كشور در مقابل خيلي چيزها!!متوجه هستيد كه !!!

از جاده ها و سرما و انرژي  و گاز وسوخت و لغزندگي خيابون ها گرفته تا گروني مواد غذايي و نونو و مواد شوينده كه با كمال پررويي ميگن به خاطر سرماي اخير اين طوري كمياب و گرون شده و وقتي آدم باهاشون حرف مي زنه بدون اختيار( متوجه كه هستيد بدون اختيار) شاخ هاش تا آسمون مي رن و خودشو توي خيالش به شكل يك دراز گوش محترم مي بينه!!!

الان يك هفته است كه مدارس به خاطر گرمای ۱۰ درجه زیر صفر تعطيلن در حالي كه راحت ترين گروه اجتماعي براي رسيدن به محل كاردانش آموزان منطقه بندي شده اند كه راه مدرسه تا خونشون بسيار كمه و اين شد كه همه چي از جمله امتحانانت دانشگاه ها عقب افتاد و تنها به نفع يك قشر خاص يعني كنكوري هاي كارشناسي ارشد شد  كه 20 روزي كنكورشون عقب افتاد!!

 يك گروه ديگه هم خوب نفع بردن و اون ها كارمنداي دولت بودند كه مفت و مجاني يك هفته اي با حقوق، موندن توي خونه و كلي حال كردن و آخر ماه هم از پول بي زبون نفت حقوق مي گيرن و خدايي بعضي هاشون اندازه يك هفته هم توي ماه كار نمي كنن!

گاهي به سرم مي زنه جدي تلاش كنم برم توي يك رديف كارمندي و قيد اين خبرنگاري  و خبرگزاري و دبيريشو و روزنامه رو به كل بزنم كه اين طوري لااقل كمي بيشتر به درس و زندگيم مي رسم و معادل نصف اين زحمت رو مي كشم  وراحت همين در آمد رو با يك وقت گذاري خيلي بهتر در مي يارم؟!!

فكر بدي هم نيست ها!!

اين فكر وقتي تقويت مي شه كه به زندگي بي نوا هاي تازه به خونه بخت رفته از هم صنفي هایکی به من وقت قرض بده فكر مي كنم كه تا چه حد مجبورن مايه بذارن و بدون،، در حالي كه دوستاي كارمند ادارات دولتي خيلي راحت به كار شون و زندگي و درس با هم مي رسن و وقتي در مقاطع بالاترتحصيل مي كنن يك قرون لا اقل به حقوقشون اضافه مي شه تا بگن بابا اين درس به يك دردي خورد اما ما چي دكترا هم بگيريم همينيم كه هستيم!!البته بازم با پر رويي مي خوايم بگيريم كه بگيم...

مي بينم خيلي ازبلاگر های همکار هم دچار همين ياس هاي فلسفي شدن!!

خدا آخر و عاقبت هممونو+ركن چهارم دموكراسي يعني رسانه ها رو  به خير كنه با اين جامعه رو به پيشرفت رسانه اي كه روز به روز داره پر نشاط تر هم مي شه!!!!!!!

بدون شرح:جيرجيرك به خرس گفت دوستت دارم

خرس گفت:الان وقت خواب زمستونيه بعدا با هم در موردش حرف مي زنيم

و رفت و خوابيد...

خرسه خبر نداشت كه عمر جيرجيرك فقط دو روزه....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 14:43  توسط غزل  | 

 

نمي دونم چطوري و تا چه حد بگم كه خوشحالم اهل سرزمين گرم مشرق زمينم

سرزميني كه قدمگاه ابراهيم و اسماعيل و عيسي و موسي و نور بي همانند هستي محمد است

سرزمين شكستن بت هاي وجود و سرزمين گرم و خورشيدي اي كه علي را پروراند

سرزميني كه ولايت علي حتي قلب كليمي و زرتشتي و مسيحي و ..گرم گرم كرده و سرزمين مردي است كه كه نامش از نور وحدانيت الهي است.

مردي كه به معني واقعي "مرد" بودثابت قدم و با وجود...

از اين كه در سرزميني به دنيا اومدم كه آدماش وقتي وارد يك جا مي شن ميگن يا علي

وقتي از جايي ميرن بيرون مي گن يا علي

از اين كه وقتي مي خوان مردونه از هم خداحافظي كنن مي گن يا علي

وقتي مي خوان توي صحنه هايي با ديگران رقابت كنن مي گن يا علي

وقتی یک بچه می خواد راه بیفته و مرتب زمین می خوره وقتی می خواد بلند شه بهش یاد میدن بگو یا علی خيلي احساس خوبي دارم..

و غدير اوج شكوفاييي مردانگي و تكامل بشري است و رسمیت دادن به نام آبی"علی"

نامی بی نظیر و بی مانند... 

اوج وحدانيت خداوندي است كه كه علي را براي مشرق زمين و ساير كائنات آفريد

علي رابا عشق و عشق را با علي آزمود و نهايت اين عشق بود كه  علي شد...

اللهم صلي علي بالمتوسلين باامير المومنين علي (ع)

*"علي در عرش اعلا بي نظير است/علي بر عالم و آدم امير است/به عشق نام مولايم نويسم

چه عيدي برتر از عيد غدير است"

*"روز محشر وقت پرسيدن ز من رب جلي/گفت تو غرق گناهي؟گفتمش يا رب بلي

گفت پس آتش نمي گيرد  چرا جسم و تنت /گفتمش چون حك نمودم روی قلبم يا" علي"

پ.ن :توي اين يك هفته اي كه برگشتم سر كار با انواع و اقسام فشار هاي كاري و بعد از يك مدت طولاني استراحت اجباري حتي نتونستم به مشرق زمين سر بزنم و با اين كه چيزاي زيادي دوست داشتم بنويسم اما وقت نكردم (جدي اصلا نشد)

عيد همتون مبارك مسافرين مشرق زمين و هميشه مثل علي باشيد مرد مرد

 پ.ن :تروربی نظیر بوتو اتفاق بدی توی این هفته بود!از این بابت واقعا متاسفم!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 22:50  توسط غزل  | 

 

 از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش 

زده ام فالی و فریاد رسی می آید  

مسافرین صمیمی مشرق زمین سلام

امشب شب یلدا است و حتما همتون میهمان خونه های گرم مشرق زمینی های ایرانی هستید.

امشب برای همتون تفالی به حافظ مشرق زمین زدم تا با هر نیتی که دارین با مسافرت به این سرزمین دلای مهربونتون گرم کنید.پس چند لحظه چشماتونو ببندید و نیت کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 21:24  توسط غزل  | 

مي نويسم از دلتنگيهام و از همه مشكلاتي كه بد جوري احاطم كردن

مشكلاتي كه شايد اگر اين همه پشت سر هم نبودن بهتر از اين ها مي شد تحملشون كرد اما....

مي گن رنگين كمون سهم كسيه كه تا آخرين قطره زير بارون مي مونه اما اگر بارونش اونقدر شديد باشه كه نتوني حتي روي پاهات راحت بايستي  چطوري منتظر رنگين كمون مي موني؟؟؟؟

من بارون رو  خيلي دوست دارم و روزهاي باروني حالم يه جوري مي شه اما همين بارون اگر

 سيل آسا باشه كساني رو كه زيرشن خيلي آزار ميده و فقط به كسايي مي چسبه كه دارن از پشت يك شيشه شفاف و يا زير يك چتر حمايت كننده تماشاش مي كنن و جالبه كه اونا از اين كه مردم زير بارون اين طوري مي دون تا از اين پديده زيبا و بي مانند خدا فرار كنن و به جايي پناه ببرن تا بيشتر از اين صدمه نبينن تعجب مي كنن شايد چون تا حالا اونقدر خيس نشدن كه .......

به نظرت اين حرف كه رنگين كمون سهم كسيه كه تا آخرين قطره زير بارون مي مونه درسته؟؟؟؟؟؟

من دورو برم كسايي رو مي بينم كه زياد هم منتظر آخرين قطره نشدن و رنگين كمون هم سهمشون شد!!

كساني كه سهم رنگين كمونشونو با اون هايي كه زير بارونن و حسابي خيس شدن تقسيم نكردن تا اون ها هم سهمي از اون همه زيبايي داشته باشن تا اميد وارتر منتظرآخرين قطره بارونشون  بمونن.......

اين روزها خيلي ها به مشرق زمين سر مي زنن و بعضي هاشون باهام حرف مي زنن و بعضي فقط ميان و ميرن اما باورتون نمي شه اگر بگم اين روزها رو كه دارن خيلي سخت مي گذرن فقط به خدايي كه ميگن در همين نزديكي است ومسافرين مشرق زمين دلخوشم.....

پ.ن:راستي به قول شاعر خدا كند كه بيايد......

بدون شرح:::

 چند روز پيش به يكي از دوستان وبلاگي كه با هم همكار هم هستيم گفتم كه هر كي جاي من بود به نظرت اين قدر روحيش خوب بود؟اون تحسينم كرد....

اما الان فقط  مي گم دستمو بگير........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 21:52  توسط غزل  | 

 

چند روزه كه با خودم كلنجار مي رم اين مطلب رو روي وبلاگ بذارم يا نه اما امروز ديگه با خودم كنار اومدم و گذاشتم!!

برداشتش هم جدي ولي آزاده!!!البته كمي طولانيه كه البته پيشنهاد مي كنم برخي از مسافرين بي حوصله ي مشرق زمين اين دفعه كمي صبر به خرج بدن و تا ته بخونن هر چند چون طولانيه!! ريشه هاي بسياري از اتفاقات رو نتونستم بگم كه البته شنيد نشون خالي از لطف هم نبود...

مي خواستم بپرسم به نظر شما واقعا عشق توي اين دنيا معني هم داره !!

به جون خودم حالم سر جاشه اما اين قدر توي اين چند روز و در ماه هاي قبل خلاف اينو ديدم  كه با وجود اين كه به شدت بهش معتقد بودم اما الان...

به نظر شما چقدر عشق شرط زندگي مشتركه چقدر؟؟؟چقدر دوام مياره و يا اصلا بايد باشه يا نه؟ بعدا به وجود مي ياد يا نه؟ لازم و ملزوم با زندگين يا نه؟؟؟ .....

در هفته گذشته دو نفر از دوستانم مسايلي رو با هام در ميون گذاشتن كه به شدت منو بهم ريخته و تمام فكر و ذكرم رو مشغول كرده:"گوش كنيد":

اوليL(خلاصه)