تبليغاتX
مشرق زمین

مشرق زمین

 

امروز کاری رو کردم که اصلا دوست نداشتم به این جا برسه

در مقابل انواع و اقسام توهین ها ایستادم و از هر کسی حرف شنیدم اما گفتم بذار بگذره اما جایی که من توش کار می کردم هر نوع اعتراضی چه مسالمت آمیز و چه غیر مسالمت آمیز چه به حق چه نا به حق کاملا مردود بود. اگر روزی به چیزی اعتراضی یا حتی سوالی داشتیم یا باید می خوردیمش توی گلومون می موند و یا اینکه اگر در قالب نامه ای اداری کاملا در حدود سوال و جواب  ابهاممون(می فهمی ابهاممون) را مطرح می کردیم به نحوی مورد غضب و توهین قرار میگرفتیم که گویی حقی از کسی خوردیم و قادر به پرداختش نیستیم. و این یعنی دیکتاتوری کامل........

اما امروز تمام تلاشم رو کردم که نرم برای اون کاری که نباید... حتی قبل از ورود به اون جا بازبه خانم مسئول این کار که از هیچ نوع کلمات البته زیبای تهدید آمیز و البته توهین آمیز کوتاهی نکرد هم زنگ زدم ولی بازهم توهین و بازهم تهدید.....

به هر حال حقی اگر هست باید باشد و داده شود و نه با توهین به صاحب حق ....هم خوشحالم که آخرین وابستگی ام رو هم بریدم نمی خواستم  اما خواستند هم غمگین که چرا باید برای جایی تلاش می کردم که من  رو به این نقطه برسونن

خدا رو شکر که خودم با استعفا تمومش کردم ...............

پ.ن:این بخشی از مطلبی بود که قراره در آینده نزدیک بذارمش روی وبلاگ تا اون زمان فعلا مشرق زمین تعطیله البته از لحاظ مطالب شخصی...............

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:36  توسط مریم هدیه لو  | 

این روزها مسئله برای نوشتن زیاده اما به علت اینکه دوست دارم آخرین مطلب رو در مورد موج بذارم کمتر دل و دماغ دارم که بتونم گزارشاتم رو روی مشرق زمین هم آپلود کنم اما این هم جالبه که این روزها قدر تمام اخبار هسته ای و غیر اون اخبار نیویورک و هنوز هم یکی به دو های انتخاباتی در دانشگاه خبر هست همون قدر هم اخبار و مسایل حیرت انگیز پس از خروج من از موج اون جا رخ داده که خیلی خیلی تعجب آوره

یکی باید بگه بابا ترمز دلم می سوزه خیلی از این که اون جا داره روی گسل زلزله قرار می گیره........

اما جالبه که توی این مدت کلی اتفاقات خوب هم برای من افتاده به لحاظ کاری و آرامشی جالبه تا به حال و قبل از اون فکرهای دیگه می کردم و این که ...

حالا می گم مفصل بعدا...

اما بعدش قول می دم  که به روز بنویسم و دیگه هم از موج یادی نکنم نه از موج نه از هیچ مسئله شخصی دیگه..

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 23:5  توسط مریم هدیه لو  | 

سلام به همه دوستان و اشنایان احتمالی که از پیام ها و اس ام اس هاشون ممنونم این روزها که همه تبریک می گن بابت تصمیم من...

این روزها هم کلی سرم شلوغه برای راس و ریس کردن کارهایکاملا جدیدم از اول مهر و هم کمی سرم خلوته بابت خداحافظی

بیشتر می گم از ۵ سال زحمت و کلی تجربه به اندازه کسی که انگار پس از سی سال بازنشسته شده!!!!!!!!!!!!!!

به زودی به روز می کنم با مطلبی تحت عنوان موج خداحافظی ها از موج....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 16:17  توسط مریم هدیه لو  | 

شاید این مسئله عادت خیلی بدی باشه که من دارم چون دوست دارم همه خاطراتم رو حفظ کنم و یابهتر بگم حتی خاطراتی رو که دوست ندارم رو هم حفظ می کنم

 نمی دونم چرا اینطوریم اما هستم

امروز عصر سالگرد دوم یک حادثه بسیار بسیار بد توی زندگی منه!ساعت ۷.۳۰ بعد از ظهر روز چهارشنبه ۱۴ شهریور ماه ۸۶ من با ماشین رنوی اون موقع هام که خیلی هم دوستش داشتم توی ورودی اتوبان حقانی - رسالت تصادف کردم...یک تصادف بسیار سخت که هم از  جلو و هم از عقب ماشینم بین دو تا ماشین قرار گرفت و تقریبا از رنوی نازنین اون روزهای من چیز خوبی نموند که بشه درستش کرد و خودم هم با شکستگی بسیار شدید استخوان ران پا در ناحیه فمور مواجه شدم .تصادف من با دو تا آدم انسان نما بود که ای کاش هیچ وقت توی زندگیم دیگه از جنسشون رو نبینم ..الان دارم وارد سومین سالی می شم که خوب نمی تونم از پله و یا سطوح شیب دار بالا برم  و با وجود سه بار عمل جراحی و بیش از ۵۰ جلسه سنگین فیزیوتراپی هنوز به وضعیت سلامت برنگشتم.راستش رو بخوای دلم می خواست می تونستم الان یک عالمه بدوم اما بی احتیاطی و انسان نما بودن یک آدم این فرصت رو ازم گرفته البته شکر خدا در وضعیت ظاهری من هیچ مشکلی وجود نداره و به صورت  کاملا طبیعی راه می رم اما توانایی پام هنوز به وضعیت قبلی برنگشته...

اون دو نفری که با من تصادف کردند هم متاسفانه در این دو سال اصلا با من نه تماس گرفتند و نه به هیچ عنوان برای ملاقات و دیدن من اومدن و هیچ مسئولیتی هم بابت بیش از ۸ میلیون هزینه ای که پای من تازه با بیمه روی دستم گذاشت بر عهده نگرفتندو یا حتی اصلا به روی خودشان هم نیاوردند و این غم انگیز است که ما انسان ها به روح و جسم هم صدمه بزنیم اما بی خیال به امید دادگاه و دیه طرف حتی  وظایف انسانی مان را زیر پا بگذاریم و حتی حاضر نباشیم که به خاطر آسیبی که ما مسبب آن هستیم خودمان رابه زحمتی کوچک چه مالی و چه معنوی بیاندازیم و تازه خودمان را انسان هم بدانیم!!!!!!!

من هنوز شب ها با دردهای زیادی به خواب میرم جای عمل روی پام منو به خاطرات دو سال پیش می بره که دیگه داره کم رنگ می شه اما به یک مثل قدیمی به صورت عینی رسیدم که میگه زخم تن هر چه قدر سخت کم رنگ می شه و از بین هم می ره اما زخم دل هیچ وقت حتی ترمیم پیدا نمی کنه!پزشک معالج من اون روزها به پدر و مادر من گفته بود مریم از یک موضوع بیش  از موضوع پاهاش لطمه خورده و بیش از این که به بهبود پاهاش فکر کنه به یک مسئله دیگه متوجه است و من واقعا حواسم به پای به شدت آسیب دیده و زندگی سخت اون روزها نبود زخم نامردی یک دوست ده ساله اونقدر وجودم رو آزار داده بود که به تنها چیزی که زیاد فکر می کردم اون بود و اون و اون ...

باید به این نتیجه می رسیدم که چرا اون باید زندگی شخصی اش رو اون هم در کنار یکی انتخاب می کرد که بدترین خیانت رو به هر دو مون کرده بود و بعد هم اون دوست من چرا ادعا می کرد که هنوز ما هستیم و هیچ اتفاقی نیافتاده ! من اون روزها طعم تلخ تنهایی رو با تمام وجودم چشیدم و فهمیدم که خداوند وقتی اراده کنه می تونه هم عزیزترین هاتو هم پولتو هم سلامتی و هم کارتو و هم درستو ازت بگیریه چون اون روزها  من هم عزیزترین آدم ها ُهم ترم اول دانشگاهم رو هم کارم و هم سلامتی ام و هم مهمتر از همه این ها احساس اعتماد به نفس و تعلق خاطر و امکان دوست داشتنم رو از دست داده بودم و در ناامیدی کامل مثل کسی که توان نفس کشیدن نداره زندگی می کردم روی یک تخت و در یک اتاق در بسته که همه چیز داشت از تلوزیون و تا هر چی فکر کنید اما من مثل یک ادم کر و کور فقط توی فضای خودم بودم و این حس رو جدی میگم تا تجربه نکنید نمی تونید بفهمید واقعا نمی تونید بفهمید زندگی در اوج نا امیدی یعنی چی؟یعنی چی که حتی دوست نداشته باشی هفته به هفته توی آینه به خودت نگاه کنی و هر شب فکر کنی می شه دیگه صبح بیدار نشی و این یعنی خلاء....

اون دوست من هنوز هم داره زندگی می کنه هنوز هم همون غرور و خود محوری درش حاکمه  آخه از دور می بینمش توی محیط کار و انگار نه انگار... او هیچ ناراحتی هم بابت رفتار زشتش با من به خودش راه نداده ..اما من کمی از تنش بیرونی رفتاری ام فاصله گرفتم و آروم تر شدم البته هنوز خودم نشدم....من از همه این زشتی های ۴ سال اخیر یک تندیس بسیار زیبا ساختم تا بفهمم با رگ و ریشه ام که چرا  قدیمی ها می گفتن خدا قادره در یک آن کن فیکون کنه و چطور زخم شمشیر با گذشت زمان خوب می شه ولی زخم دل نه!!

من بی گناه هنوز هم دارم دنبال این در خودم میگردم که به چه گناهی مریمی نبودم که اون فکر می کرد و شاید الان کمی به نتیجه رسیدم که شاید به دلیل باور عمیق من از حرف حضرت علی (ع)باشه که فرموده اند:حق را بگو حتی اگر به ضرر تو باشد...و من حق را گفتم و به حق رفتار کردم چون نمی تونم  دو جلده باشم درون یک فکر و بیرون یک رفتار و چشم بستن بر روی دروغ و نامردی در مرام من نبود ..

خیلی حرف زدم انگار سر درد و دل من تمومی نداره که ای کاش یک روز این آدم رو با تمام خاطراتش بتونم فراموش کنم انگار با وجودی که راه رفتم نمی ذاره خاطرات تصادفم رو فراموش کنم اما فراموش کردن خاطرات  تصادف سخت من خیلی راحت تر از فراموش کردن نامردی اون دوسته تا دوباره توانایی اعتماد  و بی استرس دوست داشتن و لذت بردن از دوستی ها رو تجربه کنم تا اون روز.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 18:51  توسط مریم هدیه لو  | 

عصر امروز می خواستم با دو روز تاخیر (آخه من متولد ۲۳ مرداد ۶۱ هستم)خاطرات بیست و هفتمین سالروز تولدم رو ثبت کنم تا همیشه یادم بمونه مثل این  چند سال اما یک اس ام اس همه حس من رو در این مورد از بین برد:عطا افشاری

دیگر هیچ چیزی نمی گم بغض عجیبی گلوم رو گرفته آخه توی برنامه نرگس فتحی عزیزم عطا خبرهای سیاسی و من خبرهای اقتصادی رو میخوندم

یادمه برای بار اول که توی گروه نرگس در برنامه جوان ایرانی سلام رادیو جوان رفتم استدیو و قرار شد به صورت زنده و در استدیو اجرا کنم خیلی استرس داشتم تقریبا داشتم خفه می شدم..البته نرگس خیلی به من آرامش می داد اما به هر حال من اعصابم خرد بود...عطا نگاهی به من کرد و با آرامش گفت فقط پشت میکروفون خودت باش  

الان من در همون برنامه با تیم جدید و امین نبی الهی دارم جای عطا باکس سیاسی و اجتماعی رو می رم

و هر وقت می رم استدیو یادش می کنم و سعی می کنم خودم باشم هر چند شخصیتا سعیم همیشه اینه که خودم باشم.....

"عطا افشاری حیف شد واقعا روحش شاد"

لطفا جهت شادی روحش فاتحه ای بخوانید عطا افشاری خیلی جوان بود و ...

پ.ن:خاطرات تولد چند روز دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 19:16  توسط مریم هدیه لو  | 

                      

    "  السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه"

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو با بگویم

چه کنم غمم از دل برود چون تو بیایی

تولدتون مبارک ای غایب از نظر

پ.ن:این لینک رو حتما ببینین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 22:47  توسط مریم هدیه لو  | 

همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان

امروز فکر کردم که بهتره حالا که توی یک بازی عجیب  نتونستم به در جایی که می خوام رای بدم پس حداقل زودتر همه زمان های دیگه برای رای گیری بیرون برم تا مثل یک خبرنگار آزاد  از جو مردم گزارش بگیرم مثل همیشه حاشیه نویسی و چقدر از این حاشیه نویسی لذت می برم

مدیرای خبرگزاری می دونن که من توی حاشیه نویسی و به قول آقای استاد حاشیه سازی کلی واردم و معمولا بیشتر از متن متوجه حاشیه های برنامه ها هستم و حتما گزارشای خوبی از این بابت تحویل می دم اما امسال خب نشد به چند دلیل و گزارش امروز که به نظرم کلی بهتراز همیشه هم می شد رو به خبرگزاری نمی فرستم چون فکر می کنم  هر چیزی قیمت خودشو داره..

اما توی مسیر که اینبار پیاده طی کردم دایما این شعر بالا رو بی اختیار زمزمه می کردم و جالیه از کنا رهر کسی هم رد می شدم کم و بیش نوی همین فضا بودن

ای ایران این مرز پر گوهر این نامت سر چشمه هنر دور از تو اندیشه بلا پاینده باشی و جاودان

با کمال شگفتی وقتی به محل همیشگی رای گیری محلی رسیدم صف تا سر کوچه میومد انگار همه برای رای دادن امسال عجله داشتند و چقدر این صحنه برای من که ۹ ساله همیشه این روزها مشغول کار هستم قشنگ و لذت بخش بود.

مردم ایران من آگاهند و می دانند که فقط خودمون در کنار هم می توانیم کار را پیش ببریم و ایرانمون رو بسازیم

ای فلات استقامت

سرزمین با اصالت

آفتاب اقتداری

تا همیشه پایداری

بر خاک تو بوسه می زنم ایران

نمی دونید این احساس غرور و حتی ایستادن در صف در کنار ملت چقدر لذت بخش بود

پاینده باشی وطن من و

پاینده باشی هم وطن من

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 10:50  توسط مریم هدیه لو  | 

بعضی وقت ها آدم توی زندگی تصمیات مهمی می گیره .اما بعد از یک مدتی در مسیر حرکت در راه رسیدن به این تصمیمات و اهداف متوجه وجود الزاماتی می شه که در حال حاضر تهیه اون ها براش سخته.

به نظر میاد گاهی اوقات دوست داری اهدافت رو به خاطر ابزارهایی  که در اختیار نداری عوض کنی و یا حتی از علاقه هات دست بکشی تا بتونی از دغدغه هات کم کنی.وقتی این کار رو می کنی می بینی همون دغدغه ها جزوی از علاقه ها بوده و تو بدون داشتنشون مثل یک آدم مرده هستی  و این دور تسلسل باز هم ادامه پیدا می کنه...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11:6  توسط مریم هدیه لو  | 

چند دفعه اومدم روی صفحه تا یه چیزهایی بنویسم اما حوصله ام نیومد ته سال 87 بد جوری گرفتار بودجه بودم و زندگی شده بود دانشگاه- موج- مجلس و دوباره تکرار… البته من مجلس رو خیلی دوست دارم اما امسال به هیچ عنوان دوست نداشتم برم مجلس چون اون جا مجبور بودم کسی را ببینم که یاد آور بدترین خاطرات زندگی منه و اصلا دوست ندارم تا اون روزی که "باید" ببینمش...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 17:56  توسط مریم هدیه لو  | 

شعر قشنگي بود توي هم خواني ۳۰هزار نفري 22 بهمن توي ميدان هميشه آزاد آزادي:

دوستت دارم اي مهد دين من

دوستت دارم بهترين من

دوستت دارم سرزمين من

سرفراز باشي ميهن من

اي فدايت جان و تن من

پر بهار تر از زر و گهر

خاك پاك تو وطن من

يادگار خون پاك عاشقان بي نشان

تا ابد بود تورا حق نگهدار

اي شميم دلنواز عشق و معرفت

سرزمين پاك ما ای ايران.........................................

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 20:22  توسط مریم هدیه لو  | 

این جا رو دوست دارم اما آدم هاشو دیگه نه

میزمو دوست دارم اما کاری که روش انجام می شه رو دیگه نه

برنامه هامو دوست دارم اما اجرا شدنشونو دیگه نه

روز اول از تو پرسیدم برم یا نه گفتی نرو ولی من اومدم

اون روز اینجا فقط یک سالن کوچیک بود با یه میز سر تا سری رو به دیوار و کمترین وسایل اما من اومدم چون باید تغییر می کردم

از تو پرسیدم "بد" اومد.. تو گفتی نه !! اما من اومدم / گفتم خودت کمک می کنی تو گفتی نه ولی من گفتم باید برم واگر نه نابود می شه همه چیز..

اولش آدم ها رو دوست نداشتم اما اومدنم رو دوست داشتم بعدش کم کم دیدم آدم ها رو هم دوست دارم

بعدش دیدم دیگه هیچ چیز برام بد نیست

من همه آدم های این جا رو می شناسم

با هم می خندیم

با هم دعوا می کردیم

با هم قهر می کردیم

با هم رقابت می کردیم

با هم می رفتیم برنامه و با هم می نوشتیم

با هم... با هم... با هم....

و من چقدر سرم درد می کرد برای این "با هم"

و چقدر دلم تنگ شده بود برای این "با هم"

اصولا از بچگی همیشه این "با هم" رو دوست داشتم

و گذشت ..

الان این جا دیگه یه میز نیست ....این جا الان خیلی قشنگه..

یه سالن خیلی بزرگه با یه عالمه میز

با یه عالمه آدم یه عالمه صندلی

یه عالمه دستورالعمل

یه عالمه برنامه

 یه عالمه چراغ

اما اصلا هیچ چی با هم نیست

هیچی باهم تعریف نمی شه

هیچی شبیه "با هم" نیست

آدم های "با هم" رفتن

و الان من می خوام دوباره از تو بپرسم بمونم یا من هم برم از جمع این همه " بی هم بودن"

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 9:2  توسط مریم هدیه لو  | 

این مطلب  رو یک بار روی وبلاگ یکی از همکاران و چند وقت پیش هم روی وبلاگ دوست دیگه ای دیدم

خیلی پر مفهوم بودو من از خوندن و به یاد آوریش لذت می برم این روزها همش با خودم تکرار می کنم که لیوانو زمین بذار چون لیوان ما آدم ها گاهی خیلی خیلی سنگین می شه

استاد در شروع کلاس ، لیوانی پر از آب را بالا گرفت که همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150گرم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 15:30  توسط مریم هدیه لو 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

نمی دونم امشب بگم چه حالی دارم

بلیت برگشت داشتم جا داشتم اما هر کاری کردیم بلیط رفت گیرمون نیومد و با وسایلی مثل ماشین شخصی و غیره هم نمی تونستم به خاطر وضعیت پام برم پیشش

اما حالم خیلی گرفتست

مشهدو نشون می داد نمی دونین توی این شب چه باصفا است باید برین تا حرفمو درک کنید

هر چند من توی یه شب تلخ که دروغین ترین واقعیت زندگی اون روزهام رو فهمیدم رفتم مشهد اما با تمام بی معرفتی ها و دروغ هایی که اون شب از یه آدم فهمیدم بازم اون جا همه چیز بود نور و عشق و روشنی اما رضا همه بدی ها رو می پوشوند

وای نمی دونین چه حالی داره /انگار یه مسکن قوی بهت تزریق می کنن

آرامشی همراه با شادی شگرف از به یاد اوردنش بهم دست می ده

امشب می خوام امام رضا رو بذارم توی مشتی گری و با یه جمله از خودش ازش بخوام کیماگر این روزهای زندگی ما آدم های اهل زمین باشه:

اما رضا (ع) بدین مضمون می فرمایند:اگر برادر دینی ات از تو حاجتی را درخواست کرد فورا به خواسته اش رسیدگی کن قبل از آن که مشکلش حل شود..

حالا آقا این ما و این هم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 21:22  توسط مریم هدیه لو  | 

امروز سالگرد پرواز مردی است که سال های سال با شعر های قشنگش کتاب های مدرسه رو توی زنگ های ادبیات تموم کردیم و بعد هم در جای جای صفحه همیشه سبز شعر و ادب فارسی ردی از مهر و دوستی هایش را همیشه دیدیم و حس کردیم...

قیصر امین پور استاد ادبیات و شاعر معاصر خیلی زود پرکشید.شعر کنار وبلاگم مال اونه و امروز برای یادش یکی از بهترین و معروفترین شعر هاش که همیشه برای هممون یه تلنگر رو براتون میزارم

فاتحه برای شادی روحش فراموشتون نشه

حرفهاي ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه مي كني ؛

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي !

پيش ازآنكه با خبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

اي ...

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 21:13  توسط مریم هدیه لو  | 

 

همیشه این شعر قشنگ حافظ رو با خودم تکرار می کنم:

***ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو / نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش

چندان بمان که خرقه ارزق کند قبول/بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش

خیلی باحاله این شعر....

 منظوری نداشتم حرف جدیدی نبود....

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 16:29  توسط مریم هدیه لو  | 

وقتی که عشق آغاز شد.........

خیلی خوشحالم که هنوز هستیم و هنوز عشق وجود داره

هنوز هستیم و هنوز قلبمون برای هم چند تا ضربه کاری می زنه

هنوز هستیم برای بودن همدیگه ...

دیروز به یه دوست می گفتم که باورم شد این که می گن ایرانی جماعت دیگه فقط به فکر خودشه و به غم دیگران کاری نداره در مورد همه صحت پیدا نمی کنه و باورم شد که..

دیروز هم صنفی های من توی یه حرکت جمعی برای ماه رمضان و به نام بیت الائمه کاری کردن که واقعا بزرگ بود و حسش از خودش بزرگتر

نمی دونم چی بگم اما امیدوارم که هه حاجت های توی دلشونو بگیرند و از این خوان که ابتدا با ۵ یا ۶ نفر و در نهایت با حدود ۵۰ نفر بسته شد و به نام ۱۴ معصوم کارش انجام شد همه اون چیزی رو که نیت کردن به دست بیارن و از همه چی مهمتر ظهور امام زمان و سلامتی همه دوستای خوبمه

زنده باشید همه موجی ها

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 16:24  توسط مریم هدیه لو  | 


                         "بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین"

دیشب گله زلفش با باد همی کردم                                       گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 11:55  توسط مریم هدیه لو 

 

امروز تولد من و تولد وبلاگم بود ومن 26 ساله و وبلاگم 1 ساله شدیم!

از کوچیکی خیلی روز تولدم رو دوست داشتم.به نظر من روز تولد هر آدمی بی نظیر ترین روز زندگیشه چون توی این روز فرصت زندگی روی کره زمین،فرصت عشق،فرصت مهربونی ،فرصت دوست داشت آدم ها و بالاتر از همه این ها فرصت دوست داشتن خدا رو پیدا می کنه مهری که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست!وقتی ماه مرداد شروع می شد کلی هیجان داشتم،شب ها موقع خواب می شمردم که چند تا شب دیگه باید بخوابم  و بلند بشم تا بشه 23 مرداد،

همیشه دوست دارم آدم ها رو برای روز تولدشون سورپرایز کنم و یک جور ویژه ای خوشحالشون کنم

معمولا توی ماه های دی،اسفند،تیر و مرداد به خاطر دوستام و یا اعضای خانوادم زیاد درگیر این مسئله هستم

از اول ماه یا حتی - برای یکی از دیماهی ها که دیگه الان نیست- از یک ماه قبلش فکرم درگیر می شد که باید چه کار کنم بیشتر خوشحال بشن چی بخرم  بیشتر به دردشون بخوره

و..

همیشه معتقدم فقط یک روز روز تولد یه آدمه و به جز موارد خیلی خیلی استثنا که اونم تعریف مشخصی داره نه دوست دارم قبل و بعد روز تولدم کادو بگیرم و نه دوست دارم تولدت مبارکو بعدش بشنوم

می دونی آخه یک روز توی سال روز تو و دیروز و فرداش روز یه نفر دیگه است......

از سه سال پیش تا به حال(سال 84)،این حس عمیق هیجانو به خاطر بی انصافی یه آدم که فقط و فقط خدا می تونه جوابشو بده از دست دادم و این خیلی  برای  من فاجعه است

سال 84 که با شروع یه جریان دورغ تمام  خاطرات گذشته ام رو یه نفر به چالش کشید و رویایهای آینده منو با یه دوست خوب که از هر کسی توی این دنیا بهم نزدیک تر بود از بین برد........

سال 85 اون دوست قبل از رفتنش به مشهد برای پذیرش چیزی که بهش گفته بودم  پذیرشش ما رو از هم جدا می کنه،اومد کادومو داد کلی اشکمو در اورد و به دروغ گفت که هنوز مطمئن نیست که می خواد بره بپذ یره ولی اون حتی تاریخ مراسمشو هم مشخص کرده بود!!!!و این اولین بار بود که بعد از 10 سال اینقدر واضح و بی شرم به من دروغ می گفت البته بجز تمام دروغ هایی که در 10 ماهه گذشتش در مورد رابطش با یه آدم به من گفت...

سال 86 روز تولدم اونم تقریبا از ظهر گذشته بود که یادم کرد اون هم با تلفن و بعد از 10 سال که کلی باذوق به هم کادو می دادیم -به بهانه گرفتاری- به همون تلفن بسنده کرد و سال 87 شب تولدم بعد از 8 ماه که نه دیدمش و نه صداشو شنیدم فقط به من یک اس ام اس داد"تنها به خاطر خاطره های خوب گذشته*تولدت* مبارک"بعد این اس اسم اس بود که دوباره احساس کردم چقدر دلم براش تنگه بیشتر از اونی که فکر می کردم...

 کم کم تصویرش داره توی ذهنم تنها شبیه به همون تصویر بسیار دوست داشتنیش توی مدرسه می شه نمی دونم با این همه  فشاری که به من اورد - و هنوز هم باعث شده که پام خوب نشه و نتونه ترمیم کنه به گفته دکتر- چطور می تونه جواب خدا رو بده که پاسخ شکستن یه دل اونم این شکلی هیچ توجیهی برای خدا نداره . چون که فقط این دوست روزهای قدیم می دونه من الان توی وجودم از نبودنش چه حالی  دارم...

جدا دیگه روز های مرداد برام رنگ و بوی قدیمیو نداره و منتظر هیچ چیزی توش نیستم........

دیگه با هیجان کیکمو فوت نمی کنم و لی هنوز گاهی اون حس انتظار برای سورپرایز شدنو ته دلم حس می کنم

یه جا خوندم متولدین مرداد در این زمینه دارای یه حس ذاتی هستند،هم همیشه توی فکر سورپرایز کردن اونایی هستن که دوستشون دارن و هم منتظرن که این اتفاق برای خودشون بیفته

امسال بعضی از دوستام همون اول صبح برام اس ام اس زدن و بهم تبریک گفتن و بعضی های دیگه که اتفاقا توی خونه بودنو کاری هم نداشتن تنها به یک تلفن اکتفا کردن..

خب چندان هم مهم نیست اما این جور چیز ها متاسفانه بد جوری توی دل من می مونه چون خودم به هیچ وجهی برای او ن هایی که دوستشون دارم کم نمی ذارم....

پ.ن1:به صورت ویژه تشکر می کنم از منصوره عزیز که مثل خیلی از این روزهای تنهایی بازهم محبتشو دریغ نکرد و با وجود دوری راه امشب اومد تا به قولی سورپرایز بشم و کمی از غصه هامو سبک کنم

باز هم ویژه  از نرگس فتحی عزیزم هم تشکر می کنم به خاطر سورپرایزش صبح  توی برنامه "جوون ایرونی سلام "  رادیو جوان که تولدمو تبریک گفت..

از لیلا ،آزاده ،نازنین سادات،شیدا،و مصی عزیزم هم تشکر می کنم و از راحله که سعی کرد و از همه مهم تر از خواهرام و مامانم که مثل همیشه از هیچ همه چیز ساخت....

پ.ن2:این روزها جای  چند نفر توی خبرگزاری موج خالیه دوست بسیار خوبم راحله فرخی که از دنیای خبر به صورت خبرنگاری رفت به یه جایی که به نظر من بهتره و یه همکارگذشته و دوست امروز"ثمانه اکوان"که باهاش ماجرا ها داشتم...و ازش به خاطر قالب جدید وبلاگم ممنونم انشاءالله هر جا هست موفق باشه

پ.ن3:مریم و احسان و مینا و سعید هم بالاخره رفتن سر خونه زندگیشون و این اتفاق خوبی توی این مدت بود

پ.ن4:می خوام از این به بعد به اسم خودم بنویسم امیدوارم خوب بشه

پ.ن5:این روزهای تنهایی فقط و فقط چشم هام به آسمون خداست تا بتونم یه ذره گذشته تلخمو فراموش کنم همه کسایی که دور رو بر من هستن تغییرات رفتاریمو کاملا حس می کنن اما از درون همون آتش همچنان در من شعله وره و من هنوز باور نمی کنم که چرا و به چه گناهی اون مریمی نبودم که تو فکر می کردی؟هر چند این حرف نا حقو توی همین دنیا خواهی شنید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مرداد1387ساعت 23:0  توسط مریم هدیه لو  | 

چون پست قبلی و خیلی دوست دارم دلم نمی خواست حالا حالا ها به روز کنم

چون منو یاد یه تصویر "شاید عمیق" توی ذهنم می اندازه تصویری که شاید قبل از تولدم خیلی دیده بودم اما ۲۵ سال و ۱۰ ماه طول کشید تا دوباره ببینم و چقدر وزن بی احساسی  شیرینی توی برخورد باهاش داشتم لبخندش برام خیلی آشنا بود انگار که باها باهاش آرامش گرفته بودم و لی هیچ احساس گرمی توی وجودم بیدار نشد/قلبم به تپش نیفتاد و بهمین دلیل می گم که با این که احساسی نبود اما اصلا خلاء هم نبود ولی بی وزن بی وزن بود.با این که مدتش چند روز- شاید یکی دو روز- قبل از اون پست بود و دیگه هم تکرار نشد...

اما این که چرا به روز می کنم حرف های  نگفتی و ادعا های یک دوست دیگه است که دو روزه بالاخره حرفهای نگفتنیشو گفت....

توی این دوره و زمونه خیلی ها می یاین و خیلی ها می رن /خیلی ها می گن که هستن و خیلی ها هم ...چه راحت می شه اثبات کرد اونی که می گفت استراتژیش فقط ...و بعد هم می گه..

ما هممون یه سهمی توی زندگی هم داریم و این سهم به همون اندازه (حتی اگر حاشیه ای هم باشه مهمه) 

باید فقط آه کشید و گفت دنیا همینه دیگه ..

جاده ای که انقدر ریا و دروغ توش زیاده که تو رو تا بی نهایت از خودش بی زار میکنه

دنیا رو باید بر اساس منفعت طلبی نگاه کرد و من این درسو بارها از آدم های اطرافم یاد گرفتم

آدم از ادامه این جاده منزجر می شه  و از اون بیشتراز حس اعتماد توی دوستی و همکاریو خیلی چیزا است که انگار توی این مسیر باید به صفر برسن

اما تا کی می شه منفعت طلب بود تا چه عمقی؟

اگر کسی اون منفعتیو که ما می خوایم برامون نداشته باشه باید تا حد اونو مرگ زیر سوال برد؟؟؟این عادلانه نیست مگه نه؟

 

پ.ن:حذف کردم /چون بازم برای بعضی از بچه ها ابهام انگیز بود و دوبار ه اشتباهی گرفتن!

بدون شرح:گفته بودم "حادثه حادثه است بی هیچ اثر ماندگاری" وحالا باورم شد که واقعا همین طوره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 13:24  توسط مریم هدیه لو  | 

 

مي دوني من هيچ وقت خودمو دست كم نمي گيرم اما دست بالا هم نمي گيرم هميشه همينيم كه هستم و با اين كه از ايني كه هستم زياد  راضي نيستم اما اين راضي نبودنم هيچ وقت نمي تونه عاملي باشه براي اين كه من  خلاءهامون با تو خالي بودن پر كنم و سعي مي كنم دائما ياد بگيرم و ياد بگيرم وياد بگيرم

هميشه فكر مي كردم اگر ببينمش اين طوري نمي شم پر از حسرت نداشته هايي كه تقصير من هم نبوده اند پر از نداشته هايي كه مي شد باشن اما من كمي كوتاهي كردم و ...

چند روزه كه ديدمش شايد كمتر از چند روز اما يك حس تاريك توي وجودم بيدار شد حسي كه اصلا احساسي توش نبود ولي خلاءهم نبود انگار كسي رو ديدي كه در دوران ازل و يا حتي قبل ار اون سال هاي سال مي شناختيش..

مقايسه بين آدم ها كار خوبي نيست چون هميشه دست بالاي دست بسيار است اما من ناخودآگاه مقايسه كردم و از اين كه توي جايگاهي نيستم كه در مقابل ش حرف چنداني براي گفتن داشته باشم دلم گرفت

از اين كه سايه اي رو ببيني كه سال ها دوست داشتي باشه و لي حالا كه در مسير توست نداشته هات اونقدر در مقابلش انبوه به نظر مي رسه كه نداشتن اون رو  از داشتنش راحت تر مي كنه ،اين يعني حسرت يعني اينكه ....

آه جانسوزي مي كشي و البته دوباره  در مقابل تابلوي هميشگيت مي ايستي و پيش خودت رمز هميشگيتو تكرار مي كني "هميشه بي عشق حرف بزن

بي عشق بهش فكر كن

بي عشق باهاش مشورت كن

و بي عشق ازش چيزايي رو ياد بگير كه دوست داري

گاهي حس بين ما آدم ها مي تونه تا عمق سلول هامون بره و تو اونوقته كه خودت تشخيص مي دي كه اسمشو بذاري چی؟بذاري عشق

بذاري دوست داشتن

بذاري ...

اما اون احساس كه هيچ تعريفي نمي شه براش كرد احساس غريبيه يه احساس آشنايي عميق يه حس خوب بودن

اما اين حس خوبو يه حسرت بد جوري تلخ مي كنه

عيبي نداره

پ.ن:رفته بودم بوشهر به نظرم توی طبیعت هیچ چیز قشنگ تر از تابیدن خورشید روی امواج آروم دریا زیبا نیست

خورشید همیشه قوی و شگفت آوره و خوش به حال فرزندان دوست داشتنی خورشید

بدون شرح:بالاخره خداي ما هم بزرگه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 22:36  توسط مریم هدیه لو  | 

یه مدتیه که پست نذاشتم

می دونید چرا؟

وقتی می یام روی صفحه و می بینم اون هایی که دوست دارم برام پیام بذارن ویا حتی رد پایی از این که اومدن اینجا رو ببینم ولی حتی وقتی یک هفته گذشته و  هیچ کدومشون در مشرق زمینو نزدن خیلی دلم میگیره و مطلبی رو که توی صفحه سفید  "ورد" تایپ کردم رو بی خیال می شم وپاک می کنم

وقتی کسی منتظر نیست نوشتن چه سود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 9:43  توسط مریم هدیه لو  | 

کاش می شد فهمید که چی درسته و چی غلطه

کاش می شد فهمید چه راهی رفتنی است و کدام راه ارزش رفتن نداره..

گاهی به خود خواهی خود ما آدم ها که فکر می کنم میبینم رد یه نادونی عمیق روی تمام بدی ها  هست اما چرا؟

این روزها شبیه چرا شدم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونقدر چرا چرا چرا  پرسیدم از خودم که نگو؟

البته نه این که اتفاق بدی افتاده باشه یه حادثه یه مسئله ساده که شاید برای من یه کم بر هم زننده آرامشه و شاید هم ..

بازم چرت نوشتم

مثل زندگی که داره چرت چرت می گذره بی هیچ حادثه ماندگاری...

به نظر شما ته یه جاده کجا است؟کی منتظرته؟چرا منتظرته؟اصلا کسی هست یا اینکه بی خودی به جاده چشم دوختیم؟

نکنه نیاد؟کاش همه چی یه باره درست بشه؟مثل یه معجزه مثل یه آرامش

آخ که چقدر این واژه شیرینه مثل یه رویا است.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:46  توسط مریم هدیه لو  | 

"

 

كوله باري بر دوشم سنگيني دارد

 كوله بارم سر درگم است

كوله بارم را بر دوش هيچ كس نمي گذارم

كاش مي شد و كاش مي توانستم كه كوله بار عشقم را تقديم كنم

تقديم به كس يا كساني كه عشق را در دل نهان كردند

تقديم به كساني كه عاشقانه عشق را معنا كرده اند

آن قدر ساده كه گاهي فراموشش مي كنيم

عشق، به ياد شهريار ..به یاد سعدی ...و

به یاد" دوست داشتنی" که  شریعتی  به"عشق" برتری اش داد و

 به یاد غزل های انکار ناشدنی حافظ

در اين همهمه فراگير كه اطرافمان را پوشانيده است

در اين ظلمتي كه هيچ كس براي بودن نمي ماند

در اين عصري كه گل نيز در پي خار است                                

چگونه كوله بار عشقم را معنا كنم

 معنایی که نمی دانم با کدامین واژه تعریف می شود

 تا بد گمانی نیاورد

کوله بارم سرریز است ...پر... پر....

بیش از آن که نقاب چهره ام اجازه دهد آن را سر ریز کنم

تا بلکه سبک شود و طاقت به دوش کشیدنش را از دست ندهد

تا نمیرد....

مبادا که نقابم رنگ آبی اش بریزد 

تا پیش از آن که دانه های سرریزش کسی را

وادار به اندکی ترحم کند

که نخواهم ماندروزی که این  حس از من بر دل کسی زخمی بنشاند

و صدای آن، وجدان های خاموش را بیدار نماید

و اما کوله بارم آغوشی می خواهد بی هراس

 که بی ترحم کناره اش را بگیرد

 و شانه های نحیف مرا اندکی سبک بال کند...

اما نمی آید آن که در این تاریکی افکار آلود

 و تهمت های بی پروا فقط تو را فریاد کند

 بی آنکه از فریادش هراسی داشته باشی

بی آنکه بترسی که امروز هست و گاه دیگر نیست

 بی آنکه بلرزی که فردا دیگری را فریاد می کند

بدون آنکه بتوانی تو هم مثل دیگری او را

 بی شریک فریاد کنی

و می هراسم از آنکه سنگینی کوله بارم را

 با او قسمت کنم

چرا که او مال دیگری است و من

تنها یک حادثه ام

که به زودی از یاد ها خواهم رفت

چون حادثه،حادثه است

بی آن که نام دیگری داشته باشد

و اما ای دریغ که گاهی نام "حادثه"،"ماندگار" شود

که دیگر حادثه نیست.. "ماندگار" است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 13:36  توسط مریم هدیه لو  | 

 

 نمي دونم شايد عصر حمعه گذشته يكي از پر خاطره ترين روزهاي كاري من بود.وزارت نفت از خبرنگاران حوزه نفت كه در نمايشگاه موفق سيزدهم  همكاي مناسبي داشتند و در اين مورد مطلبي نوشته بودند تقدير كرد و خبرگزاري ما هم تحت عنوان فعالترين خبرگزاري شناخته شد و جايزه اش رو هم من گرفتم.

ديروز يه دوست قديمي رو هم ديدم كه ديدنش دو احساس متفاوت رو برام به وجود آورد يكي اينكه دوست داشتم ببينمش چون اصلا تا به حال نديده بودمش و فقط گاه گاه باهاش ارتباط وبلاگي داشتم و از اين بابت خيلي خوشحال شدم و دوم اين كه بعضي وقت ها ندونستن و نديدن حاشيه امني رو توي ذهن ما آدم ها در مورد يه كسي به وجود مي ياره كه برام قشنگه و من دوسش دارم ولي وقتي يكيو كه تا به حال يه تصور ازش داري مي بيني نه اين كه اتفاق بدي افتاده بلكه در بهترين حالت هم كه ببينيش تصوراتت در موردش كلي عوض مي شه و اين هميشه هم خوب نيست چون حداقل مي تونم بگم كه آرامش فكري تو رو در مورد اون بهم مي زنه!!(جنسيتش مهم نيست اما تاثير گذاره)

به هر حال ديشب يك كم غافلگير شدم هم از جايزم و هم از ديدن دوست خوب وبلاگيم و هم از شنيدن خبر ازدواج دو تا از همكاراي خوب هم حوزه اي كه كلي هم بهم ميومدن و اميدوارم واقعا جفت هم باشن هموني كه خداي مهربون از ابتدا با هم آفريدشون و وقتي اومدن توي اين دنيا همو گم كردن تا الان....!!

از بين برنده ها چند تا رو واقعا خوشحال شدم و كلي هيجان زده شدم:

1-آذر جزایری عزيزم كه بي نهايت دوسش دارم.بیشتر از یک سال   نيست كه با هم آشنا شديم اما  نمي دونم چرا اين همه  به من  انرژي مثبت مي ده و اميد وارم هميشه برام بمونه  و اینو باور کنه که گاهی آدم ها با دلیل و بی دلیل بد جوری توی قلب هم جاشونو باز می کنن راستی جاش خالی بود و نبود كه هديه اش رو بگيره!

2-شهره  خوبم كه توي جهان اقتصاده و توي دوران بستري بودنم شرمنده محبت هاش بودم

3- حمید رضا طهماسبی پور كه از بهترين همكاراي من در خبرگزاريه و با اين كه گاهي حرصمو در مياره اما خيلي از برنده شدنش خوشحالم و كلي هم براش دست زدم!!

4- از غرفه دارها آقاي زنوزي مدير روابط عمومي شركت ملي پتروشيمي كه غرفشون واقعا شايسته  جايزه بود و خوشحالم كه جايزه رو گرفت!

 

جايزه گرفتن مهم نبود كار وزارت نفت هم كار نويي براي ما خبرنگار ها نبود اما به هر حال كار خوبي بود انرژي داد و خيلي چسبيد چون بعد از مدت ها چند تا اتفاق خوب رو باهم تجربه كردم و از اين بابت تا يه چند وقت فكر كنم به لحاظ روحي بيمه ام!!

راستي از ديشب  به يه جمله خيلي فكر مي كنم اينكه من گمشده كسي بودم و نمي دونم گمشده آدم ها بايد كي باشه؟دوستشون ،عشقشون،كارشون...مطمئنم اون هم به زودي مي گه اشتباه كرده و من گمشدش نبودم اما...

من فقط يه ماجرا بودم كه پيش اومدم همين...گاهي دلم براي گمشده خودم تنگ مي شه ؟كاش منم گمشده ام رو پيدا كنم!اما يه چيز مهم :حس خيلي خوبيه كه بدوني گمشده يكي هستي (حتی اگر اون آدم تو رو اشتباهی گرفته باشه)اما حس بديه كه بدوني عمره اين حس خيلي كوتاهتر از يه لحظه اعتماده خيلي كوتاه تر از اين كه بخواي حسش كني....

بدون شرح:يه آدم عزيز مي گفت هر چي كمتر بدوني بيشتر زنده مي موني و من الان كه در آستانه 26 سالگيم فكر مي كنم كاش خيلي كمتر بدونم چون تازه معني اين حرف عميقو كه اون موقع اصلا دركش نكرده بودم، مي فهمم!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:5  توسط مریم هدیه لو  | 

نیچه می گه:آنچه تو را نمی کشد مقاومترت می سازد..........

یکی می گفت:با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق .........

یکی دیگه گفت: چشم بستن بر حقیقت اونو از بین نمی بره.........

توی یه مجله خوندم:خوشبختی  داشتن دوست داشتنی ها نیست/ دوست داشتن  داشتنی ها است.....

توی همون مجله نوشته بود:تنها بنایی که اگر بلرزد مقاوم تر می شود دل است(این فقره رو با تمام وجودم حس کردم اما خدا کنه تنها بنایی که هیچ وقت نلرزه و صداش عرش خدا رو هم نلرزونه همین دله باشه!!!)

بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست!!!!!!!

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم هستی ام را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند........

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:4  توسط مریم هدیه لو  | 

    زيباي عالم سلام

ببخش كه به جاي ديشب امشب برايت مي نويسم

دوستت دارم به اندازه تمام 7 آسماني كه خدا آفريده است

دوستت دارم به رنگ آبي تمام درياهايي كه در اين كره خاكي جريان دارند و هزاران شگفتي را در خود جاي داده اند

دوستت دارم به اندازه شب هاي چهار شنبه اي كه هزاران آدم را با هر قلبي و مسلكي با يك چشمه كوچك اشك و يك كهكشان ستاره هاي اميد به سويت طلب مي كني و او زمزمه مي كند كه بيا و ...

زيباي من سالها از پي هم مي گذرند و تو و فقط تو هستي كه جاي ثابت حضور سبزت را در تمامي تار و پود هاي دعاهايمان حس مي كنم

تو هستي كه هستي و بقيه هر چه هست نيستند

كاش مي آمدي تا رد نگاهت را تا ابديت دنبال كنم و تا هستم بودنت را لمس..

زيباي من تو امروز وليعهد اين عالم شدي و سالروز تاج گذاري تو هر چند بار ديگر شكر آفريننده ات را بيش از پيش طلب مي كند اما بيش از آن اندوهي را بر جان مي نشاند كه ياد آور روزهاي نبودن در كنار توست

تويي كه حاضر ترين غايبي

تويي كه خورشيد وجودت هر چند پشت ابرهاي غيبت بازهم گرممان مي كند  و اين گرما را روزهاي سختي و گرفتاري و وقتي كه پريشان از تو مدد مي جوييم كاملا حس مي كنيم

آه ...كاش بيايي و آمدنت را ببينیم و باشیم آنروزي كه از كنار كعبه ندا مي دهي اي اهل عالم من "مهدي" منجي  بشریتم...

دوستت دارم از عمق جان و اميد وارم لياقت اين دوستي را داشته باشم

در سال نو دعايم كن كه دعاي تو كليد تمامي درهاي بسته است

پ.ن:سلام سلام صد تا سلام چطورين همگي

من دارم مي رم مشهد و سال تحويل براي پنجمين سال متوالي مشهد هستم

پس از همين الان ميگم  عيد همتون مبارك...

پ.ن:مي خوام يه خواهش كنم توي نظراتتون  يه جمله هم در مورد متن بالا بنويسد به كسي كه روز ي مي آيد و...."

پ.ن:اين سال براي من خيلي دردناك بود توش بهترين و عزيزترين دوستم رو براي هميشه از دست دادم و هيچ جوري هم نمي تونم با اين مسئله كنار بيام و دائم آزارم مي ده اما فعلا به دردش دارم عادت مي كنم.يه تصادف جدي رانندگي هم داشتم كه هم خودم و هم ماشينم داغون شدند و تا الان هم هنوز خوب نشدم اما شكر

به هر حال سال دردناكي بود و با تمام وجودم از تموم شدنش خوشحالم...

پ.ن:اين جمله يه دوست تازه و مهربانه كه تا به حال ندیدمش و نمیشناسمش اما قشنگترين كامنت امسال من در شنبه 22 دی1386 و در ساعت: 15:27  بود و تقديم به همه شما :""مریم مجموعه ای از تمام آرزوهای دست نیافتنی و شعر های نا سرودنی و حرفهای نگفتنی ست .....در عشق من جایی برای وصل نیست و همش هجرانه ...

در عشق من معشوق الزاما انسان نیست چه برسد به جنسیتش...... در عشق من مهربانی جاریست ....جاری ...جاری..."""

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 19:22  توسط مریم هدیه لو  | 

*رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

*هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای  رو به زوالی دارم

*مجنونمو دلزده از خیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

*نمونده از جوانیام نشونی

پیر شدمَ     پیر تو ای جوونی

*تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوتو کور

*توی شبات ستاره نیست

موندیو راه چاره نیست

 

 

 

*اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

*اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

*اگر بیای همونطوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

*صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

*اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

*سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور "خورشید"

پ.ن:غرض از نوشتن این شعر یه دلتنگی بی نهایت کهنه بود که این چند روزه دوباره بعد کلی مبارزه منفی با درون  سر باز کرد و بد اذیت می کرد....

و غرض دوم حال گیری از مشابهان دلسوخته بود که فکر می کنم به حمدالله حاصل شد

پ.ن:هی پیغام داشتم که بنویس!موضوع زیاده اما کار  زیادتره و هی می خوای یه موضوع جدیدو بنویسی اما تا صفحه رو باز می کنی می بینی که ای دل غافل پشت پرده رو شده و نوشتن تو فایده ای نداره یا تا می خوای بجنبی  می بینی ساعت رفتن به خونست که البته ۲ ساعتم تاخیر داریو دوباره وبلاگو می زاری فردا اون وقت می شه روز از نو روزی از نو!!

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:59  توسط مریم هدیه لو  | 

حوصله ندارم!!!!

نه خبر مي خونم نه گزارش و نه يادداشت و نه سرمقاله و نه هيچ چيز ديگه اي مي نويسم ....نه حوصله دارم اطلاعاتمو به روز نگه دارم!!!

خسته ام خسته اه!!كلي درس بخون بري دانشگاه اما نتوني بري وهي آواره بيمارستان باشي!!!

هر روز سر واضح ترين مسايل توي محيط كار هي كشمكش داشته باشي

هر چي طرح و خلاقيت به خرج بدي هيچ كس نفهمه دست آخر هم حقوق يه ديپلمه يا پايين ترو بگيري بذاري براي روزهاي دانشجويي در فوق !!!!!!!!!!!

هي مي گه چرا نمي نويسي؟مگه اين مغز كوچولو چقد گنجايش داره كه هر شب خواب يه آدم

بي معرفتو ببينه صبح تا شب هم باهاش بجنگه دوباره با كلي دارو و قرص آرام بخش بخوابه بازم اونو ببينه

هي مي گه چرا نمي نويسي ؟بنويسم ؟از چي؟ از مريضي؟بي انگيزگي؟اميد دادن واهي؟حسرت برگشت به بچگي؟ يا از آرزوهايي كه گمشون كردم؟!!!

قربون خدا برم به هر وبلاگي هم سر مي زني انگار همه يخ زدن يا مريضن يا بي حوصله اند يا..

فكر مي كنم وقتي داشتم وارد دنياي خبر مي شدم با چه انگيزه اي جلوي همه ايستادم و گفتم فقط مي خوام خبرنگار بشم چون پر از شوره و حركته اصلا حاليم بود چي مي گم؟؟الان شور و نشاط از سر و كول همه هم حرفه اي هام بالا مي ره!!

يكي سر ۲۵ سالگي ناراحتي قلبي داره يكي روحي يكي به خاطر اجاره خونه مجبور شده قيد خبرو غير رو بزنه بره منشي بشه و ...

اي بابا هي نگو بنويس بيا اين هم از نوشتن من!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 19:42  توسط مریم هدیه لو  | 

شاید خیلی پر توقع بودم که فکر کردم باید بیشتر از این ها مسافر بی جواب توی این سرزمین داشته باشم چون یک مدت نبودم اما ....

بعد دو هفته ای که بیشترشو بیمارستان و این جور جاها بودم چند ساعتیه که به خونه برگشتم و با این که

نمی تونم راحت بشینم اومدم به مسافرین مهربون سرزمینم سر بزنمو بگم که دلم برای همتون تنگ شده بود

بگم بیا برای سلامتی همه مریض ها دعا کنیم همه با هم

باورتون نمی شه زیر سقف این آسمون قشنگ چه دل هایی پر از غمه و با چشم هایی پر از اشک منتظرن تا خدای مهربون بهشون بگه دیگه پاشو از روی این تخت سرد بیمارستان!!!!

پاشو با پاهای خودت راه برو

با قلب خودت  وجودتو حس کن

با چشم های خودت ببین

با دلی بی غصه به دوستات زنگ بزن و برو همه اون جاهایی که دوست داری بری

پاشو برو ستاره های برفی آسمونو با چشم های خودت ببین و از دیدنشون کلی انرژی بگیر...

آه که اگر می فهمیدی  اگر حسش می کردی اگر می دونستی چرا بعضی دل ها این قدر راحت به چشمه اشک می شینن وتو ... 

تا خدایی نکرده با پاهای خودت نری این جور جاها باور نمی کنی که قدم زدن با سلامتی روح و جسم توی هوای سرد  و زیبای برفی یعنی چی و تو چه نعمتی داشتی و نمی دونستی که گنج بزرگی که روز و شب دنبالشی توی وجود خودت جریان داره و تا کامل نداشته باشیش نمی دونی که این احساس با تمام دنیای مادی آدم ها اصلا قابل قیاس نیست..

نمی دونی این پا هایی که صبح تا شب داری باهاشون میدوی این ور و اون ور/ با این دست هایی که می نویسی/ با این چشم هایی که می بینی/ با این قلبی که به یه امیدی و با سلامت توی وجودت می تپه وروحی که با سلامتی و بی شکستگی داره بهت می گه: بدو بدو که تمام دنیا مال توه و تو هنوز هستی ...انگار تمام دنیا رو داری

( تمام دنیا رو) باور کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 22:22  توسط مریم هدیه لو  | 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست،یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو وزهد و پارسایی ،من و عاشقی ومستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد،به از آن که خود پرستی

پ.ن:شب تاسوعا  خیلی وقته برام معنی یک انتظار رو داره و پای یک نظر در میونه....

تاسوعا یعنی عباس و عباس معنی پهلوانیو به تمام قد با خودش داره ُمعنایی که خیلی وقته بین ما گم شده ..

خیلی سالاری آقا خیلی.. 

پ.ن:بعضی ها نمی زارن جریان اطلاعات آزاد باشه مجبوری به خاطرشون نظراتتو آزاد نذاری!

به "یک دوست" که برام نظر گذاشته می گم اگر من می خواستم الگوی وبلاگمو مثل...انتخاب کنم این کار رو باید سه سال پیش می کردم و ایشون هر چند یکی از بهترین همکارای منه ولی هیچ وقت از هیچ نظری الگویی برام نبوده !

پ.ن:تور رو خدا می بینید:هیات دولت

 آخه چه نیازی به این همه خود نماییه؟؟؟ عزاداری مسئولین خوبه اما نه با دعوت رسمی از ده ها عکاس!!این عکس ها خیلی ناراحتم کرد هر چیزی رو نیاید حرمت شکنی کرد محرم محرمه  با تمامی غنا و معرفتش و دستمایه قرار دادن اون واقعا...

...  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 11:8  توسط مریم هدیه لو  | 

                      

اين روزهاي برفي محك خوبي بود در مورد ميزان آمادگي كشور در مقابل خيلي چيزها!!متوجه هستيد كه !!!

از جاده ها و سرما و انرژي  و گاز وسوخت و لغزندگي خيابون ها گرفته تا گروني مواد غذايي و نونو و مواد شوينده كه با كمال پررويي ميگن به خاطر سرماي اخير اين طوري كمياب و گرون شده و وقتي آدم باهاشون حرف مي زنه بدون اختيار( متوجه كه هستيد بدون اختيار) شاخ هاش تا آسمون مي رن و خودشو توي خيالش به شكل يك دراز گوش محترم مي بينه!!!

الان يك هفته است كه مدارس به خاطر گرمای ۱۰ درجه زیر صفر تعطيلن در حالي كه راحت ترين گروه اجتماعي براي رسيدن به محل كاردانش آموزان منطقه بندي شده اند كه راه مدرسه تا خونشون بسيار كمه و اين شد كه همه چي از جمله امتحانانت دانشگاه ها عقب افتاد و تنها به نفع يك قشر خاص يعني كنكوري هاي كارشناسي ارشد شد  كه 20 روزي كنكورشون عقب افتاد!!

 يك گروه ديگه هم خوب نفع بردن و اون ها كارمنداي دولت بودند كه مفت و مجاني يك هفته اي با حقوق، موندن توي خونه و كلي حال كردن و آخر ماه هم از پول بي زبون نفت حقوق مي گيرن و خدايي بعضي هاشون اندازه يك هفته هم توي ماه كار نمي كنن!

گاهي به سرم مي زنه جدي تلاش كنم برم توي يك رديف كارمندي و قيد اين خبرنگاري  و خبرگزاري و دبيريشو و روزنامه رو به كل بزنم كه اين طوري لااقل كمي بيشتر به درس و زندگيم مي رسم و معادل نصف اين زحمت رو مي كشم  وراحت همين در آمد رو با يك وقت گذاري خيلي بهتر در مي يارم؟!!

فكر بدي هم نيست ها!!

اين فكر وقتي تقويت مي شه كه به زندگي بي نوا هاي تازه به خونه بخت رفته از هم صنفي هایکی به من وقت قرض بده فكر مي كنم كه تا چه حد مجبورن مايه بذارن و بدون،، در حالي كه دوستاي كارمند ادارات دولتي خيلي راحت به كار شون و زندگي و درس با هم مي رسن و وقتي در مقاطع بالاترتحصيل مي كنن يك قرون لا اقل به حقوقشون اضافه مي شه تا بگن بابا اين درس به يك دردي خورد اما ما چي دكترا هم بگيريم همينيم كه هستيم!!البته بازم با پر رويي مي خوايم بگيريم كه بگيم...

مي بينم خيلي ازبلاگر های همکار هم دچار همين ياس هاي فلسفي شدن!!

خدا آخر و عاقبت هممونو+ركن چهارم دموكراسي يعني رسانه ها رو  به خير كنه با اين جامعه رو به پيشرفت رسانه اي كه روز به روز داره پر نشاط تر هم مي شه!!!!!!!

بدون شرح:جيرجيرك به خرس گفت دوستت دارم

خرس گفت:الان وقت خواب زمستونيه بعدا با هم در موردش حرف مي زنيم

و رفت و خوابيد...

خرسه خبر نداشت كه عمر جيرجيرك فقط دو روزه....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 14:43  توسط مریم هدیه لو  | 

 

نمي دونم چطوري و تا چه حد بگم كه خوشحالم اهل سرزمين گرم مشرق زمينم

سرزميني كه قدمگاه ابراهيم و اسماعيل و عيسي و موسي و نور بي همانند هستي محمد است

سرزمين شكستن بت هاي وجود و سرزمين گرم و خورشيدي اي كه علي را پروراند

سرزميني كه ولايت علي حتي قلب كليمي و زرتشتي و مسيحي و ..گرم گرم كرده و سرزمين مردي است كه كه نامش از نور وحدانيت الهي است.

مردي كه به معني واقعي "مرد" بودثابت قدم و با وجود...

از اين كه در سرزميني به دنيا اومدم كه آدماش وقتي وارد يك جا مي شن ميگن يا علي

وقتي از جايي ميرن بيرون مي گن يا علي

از اين كه وقتي مي خوان مردونه از هم خداحافظي كنن مي گن يا علي

وقتي مي خوان توي صحنه هايي با ديگران رقابت كنن مي گن يا علي

وقتی یک بچه می خواد راه بیفته و مرتب زمین می خوره وقتی می خواد بلند شه بهش یاد میدن بگو یا علی خيلي احساس خوبي دارم..

و غدير اوج شكوفاييي مردانگي و تكامل بشري است و رسمیت دادن به نام آبی"علی"

نامی بی نظیر و بی مانند... 

اوج وحدانيت خداوندي است كه كه علي را براي مشرق زمين و ساير كائنات آفريد

علي رابا عشق و عشق را با علي آزمود و نهايت اين عشق بود كه  علي شد...

اللهم صلي علي بالمتوسلين باامير المومنين علي (ع)

*"علي در عرش اعلا بي نظير است/علي بر عالم و آدم امير است/به عشق نام مولايم نويسم

چه عيدي برتر از عيد غدير است"

*"روز محشر وقت پرسيدن ز من رب جلي/گفت تو غرق گناهي؟گفتمش يا رب بلي

گفت پس آتش نمي گيرد  چرا جسم و تنت /گفتمش چون حك نمودم روی قلبم يا" علي"

پ.ن :توي اين يك هفته اي كه برگشتم سر كار با انواع و اقسام فشار هاي كاري و بعد از يك مدت طولاني استراحت اجباري حتي نتونستم به مشرق زمين سر بزنم و با اين كه چيزاي زيادي دوست داشتم بنويسم اما وقت نكردم (جدي اصلا نشد)

عيد همتون مبارك مسافرين مشرق زمين و هميشه مثل علي باشيد مرد مرد

 پ.ن :تروربی نظیر بوتو اتفاق بدی توی این هفته بود!از این بابت واقعا متاسفم!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 22:50  توسط مریم هدیه لو  | 

 

 از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش 

زده ام فالی و فریاد رسی می آید  

مسافرین صمیمی مشرق زمین سلام

امشب شب یلدا است و حتما همتون میهمان خونه های گرم مشرق زمینی های ایرانی هستید.

امشب برای همتون تفالی به حافظ مشرق زمین زدم تا با هر نیتی که دارین با مسافرت به این سرزمین دلای مهربونتون گرم کنید.پس چند لحظه چشماتونو ببندید و نیت کنید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 21:24  توسط مریم هدیه لو  | 

مي نويسم از دلتنگيهام و از همه مشكلاتي كه بد جوري احاطم كردن

مشكلاتي كه شايد اگر اين همه پشت سر هم نبودن بهتر از اين ها مي شد تحملشون كرد اما....

مي گن رنگين كمون سهم كسيه كه تا آخرين قطره زير بارون مي مونه اما اگر بارونش اونقدر شديد باشه كه نتوني حتي روي پاهات راحت بايستي  چطوري منتظر رنگين كمون مي موني؟؟؟؟

من بارون رو  خيلي دوست دارم و روزهاي باروني حالم يه جوري مي شه اما همين بارون اگر

 سيل آسا باشه كساني رو كه زيرشن خيلي آزار ميده و فقط به كسايي مي چسبه كه دارن از پشت يك شيشه شفاف و يا زير يك چتر حمايت كننده تماشاش مي كنن و جالبه كه اونا از اين كه مردم زير بارون اين طوري مي دون تا از اين پديده زيبا و بي مانند خدا فرار كنن و به جايي پناه ببرن تا بيشتر از اين صدمه نبينن تعجب مي كنن شايد چون تا حالا اونقدر خيس نشدن كه .......

به نظرت اين حرف كه رنگين كمون سهم كسيه كه تا آخرين قطره زير بارون مي مونه درسته؟؟؟؟؟؟

من دورو برم كسايي رو مي بينم كه زياد هم منتظر آخرين قطره نشدن و رنگين كمون هم سهمشون شد!!

كساني كه سهم رنگين كمونشونو با اون هايي كه زير بارونن و حسابي خيس شدن تقسيم نكردن تا اون ها هم سهمي از اون همه زيبايي داشته باشن تا اميد وارتر منتظرآخرين قطره بارونشون  بمونن.......

اين روزها خيلي ها به مشرق زمين سر مي زنن و بعضي هاشون باهام حرف مي زنن و بعضي فقط ميان و ميرن اما باورتون نمي شه اگر بگم اين روزها رو كه دارن خيلي سخت مي گذرن فقط به خدايي كه ميگن در همين نزديكي است ومسافرين مشرق زمين دلخوشم.....

پ.ن:راستي به قول شاعر خدا كند كه بيايد......

بدون شرح:::

 چند روز پيش به يكي از دوستان وبلاگي كه با هم همكار هم هستيم گفتم كه هر كي جاي من بود به نظرت اين قدر روحيش خوب بود؟اون تحسينم كرد....

اما الان فقط  مي گم دستمو بگير........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 21:52  توسط مریم هدیه لو  | 

 

چند روزه كه با خودم كلنجار مي رم اين مطلب رو روي وبلاگ بذارم يا نه اما امروز ديگه با خودم كنار اومدم و گذاشتم!!

برداشتش هم جدي ولي آزاده!!!البته كمي طولانيه كه البته پيشنهاد مي كنم برخي از مسافرين بي حوصله ي مشرق زمين اين دفعه كمي صبر به خرج بدن و تا ته بخونن هر چند چون طولانيه!! ريشه هاي بسياري از اتفاقات رو نتونستم بگم كه البته شنيد نشون خالي از لطف هم نبود...

مي خواستم بپرسم به نظر شما واقعا عشق توي اين دنيا معني هم داره !!

به جون خودم حالم سر جاشه اما اين قدر توي اين چند روز و در ماه هاي قبل خلاف اينو ديدم  كه با وجود اين كه به شدت بهش معتقد بودم اما الان...

به نظر شما چقدر عشق شرط زندگي مشتركه چقدر؟؟؟چقدر دوام مياره و يا اصلا بايد باشه يا نه؟ بعدا به وجود مي ياد يا نه؟ لازم و ملزوم با زندگين يا نه؟؟؟ .....

در هفته گذشته دو نفر از دوستانم مسايلي رو با هام در ميون گذاشتن كه به شدت منو بهم ريخته و تمام فكر و ذكرم رو مشغول كرده:"گوش كنيد":

اوليL(خلاصه)

…...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 23:22  توسط مریم هدیه لو  | 

پیش پست دوم

بلاخره با یک عالم کش و قوس توی یک شرایط بد روحی به یک نخ خودمو آویزون کردم یا بهتر بگم آویزونم کردن تا سقوط نکنم

 همین که امام رضا حداقل یک نیم نگاهی هم به ما کرد ازش ممنونم

تا بعد...............

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 13:16  توسط مریم هدیه لو  | 

   

"پیش پست اول"

"""من هم بلاخره وارد این دنیای جدید مجازی شدم"""

امشب تولدمه و من امشب ۲۵ ساله می شم یعنی از فردا صبح روز ۲۶ سالگیو شروع می کنم .

لگو  این وبلاگو دو ساله به کمک یک همکار قدیمی درست کرده بودم اما زحمت اصلیشو احسان

عزیز کشید که ازش بسیار ممنونم.

پست اول رو تقدیم می کنم به کسی که خیلی دوسش داشتم اما منو خیلی راحت تنها گذاشت و رفت و پشت پا زد به تمام دنیا قشنگی که با هم داشتیم و من تا ابد برای این جدایی غمگینم...تا ابد حرف کمی نیستا!!!..

اون منو تنها نذاشت بلکه اون چیزیو تنها گذاشت که ما با هم  (میفهمی) با هم براش نقشه کشیدیم و اون الان بدون اینکه بفهمه یا شاید با فهم کامل اون ها رو فراموش کرده .

 اما لااقل از حافظه من پاک نمی شه که چقدر بهش اعتقاد داشتیم.اون الان توی هر زمینه ای فکر می کنه که حق داره اما آیا واقعا حق داره ؟؟؟؟؟؟؟؟حق داره فراموش کنه که به من گفته بود تو برای من از همه بالاتری حتی از....در آینده؟

چرا اون تونست اینقد راحت از من و دلم و اشکام بگذره پس چرا من نمی تونم از اون توی دلم بگذرم؟؟چرا؟البته این به معنب گذشتن از حق خودش نبودا منظورم این بود که می تونست مرحم باشه اما نکرد با غرورش و من هنوز از این بابت داغونم...

و در نهایت هم من محکوم بودم به درک نکردن اون در حالی که اون (خدا رو شکر )به اون چیزی که باید می رسید رسید.

هر چند هیچ چیزش شبیه اون ایدال هاش نبود من که یادم نمی ره اون چی می خواست و الان.............

اما  خوشحالم که اون در این میان به یک دنیا قشنگ تر پیوسته و مثل من خیلی از چیزا رو از دست نداد. راستی از اون به بعد توی آخرین باری که با هم حرف زدیم به من یاد داد که هر کسی زندگی شخصی خودشو داره  حتی اگر یه روز نه چندان دور به واقع این زندگی شخصیو با یک کسی مثل یک سفره پاک و مثل کف دست پهن کرده باشه و مفهوم زندگی شخصی رو باهاش تقسیم کرده باشه همش می ژرسم اگر من هم بودم همین طور رفتار میکردم و اونو  در زندگیم تا این حد کم رنگ می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟

این دنیا خیلی کوچیکه اونقدر که بعضی وقت ها احساس می کنی حتی یک وجب هم برای تو جا نداره اما دل آدماش کوچیک تره خیلی کوچیکتر که نمی تونن چند تا دوست داشتن رو با هم توش جا بدن و

 و قتی یکی میاد اون یکی پر می شه از اما و اگر و به تمام چیزاش باید شک کرد.

مثل اون که به اشک های من و به صداقتم شک کرد خیلی دردم اومده اما گذشتم تا از دست ندمش اما اونی که از یک چیز کوچیک حاضر نیست بگذره این گذشتو ندید و نمی تونه هم ببینه!

البته به یک چیز دیگه هم رسیدم و اون اینه که اگر یکیو واقعا دوست داشته باشی حتی اگر بدترین روز ها رو پیش چشمت بیاره

نه که نخواهی

 نمی تونی ازش بگذری و بزاریش کنار و چشماتو ببندی ولی چرا اون تونست  ؟؟شب تولد امام رضای سال ۸۵ اینو بهم ثابت کرد توی مشهد خدایا چی می شد اون شب از حافظم پاک بشه چون واقعا یاد آوری اش عذابم میده!!

و امشب که تولد خودمه بعد ۱۰ سال حتی نیومد ببینتم و مثل تمام۱۱سال گذشته که بهترین ها رو بهم کادو می دادیم به من کادو بدهُُ

هر چند کادو خودش هنوز توی کمدم آویزونه و این روزها بهش ندادم که فکر نکنه برای کادو گرفتنه.

به هر حال   هنوز دوسش دارم و امیدوارم این بار به راحتی جایگزین نکنه چون هر عهدی هزینه داره و هزینه اش گذشتن از همون چیزیه که اون بعد از این همه سال بهش رسید و به من هم  یاد داد :"هر کی زندگی شخصی خودشو داره"و چه دیر به این کلمه رسید وقتی که خودش تکلیف زندگیش روشن شد .یعنی اگر همه چی عکس می شد من هم باید این کار رو می کردم و یک دفعه بعد ده سال زندگیم می شد شخصی؟؟؟؟ این انصافه؟؟؟؟؟

شاید بپرسید چرا پیش پست رو به این مطلب اختصاص دادم اما جوابشو الان نمی گم چون خیلی خاصه

 خدا منو هم تنها گذاشت تا بفهمم که کجای هپروتم و نباید  به اندازه تمام آسمان ها و زمین روی یک آدم زمینی مثل خودم حساب کنم  و هم چند تا فرشته مهربونو بهم داد که باید به خاطر بودنشون توی این روزها سخت از خدای مهربون تشکر کنم

اما کاش تو هم بودی چون جای تو رو هیچ کس نتونست حتی یک سر سوزن پر کنه اما آیا تو واقعا لیاقت این همه وفاداریو داشتی تو که جلوی اما رضا حتی نتونستی از یک چیزی که هنوز مطمئن نبودی تقصیر تو یا منه بگذری ؟توی اون شب سرد که برای تو گرم گرم بود؟؟؟کمی فکر کن می فهمی می فهمی

می فهمی

اگر هم نتونستی بفهمی ناراحت نباش دنیا یک روز بهت می فهمونه همان طور که با زهر ترین حالت به من فهماند.........

اما شعر اول به مناسبت این روزهای عزیز  که مصادف با اعیاد شعبانیه است......

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبش دوا کنند

                                             باشد..... باشد..... باشد........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 14:37  توسط مریم هدیه لو  |