*رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
*هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
*مجنونمو دلزده از خیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
*نمونده از جوانیام نشونی
پیر شدمَ پیر تو ای جوونی
*تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوتو کور
*توی شبات ستاره نیست
موندیو راه چاره نیست
*اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
*اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
*اگر بیای همونطوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
*صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
*اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
*سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور "خورشید"
پ.ن:غرض از نوشتن این شعر یه دلتنگی بی نهایت کهنه بود که این چند روزه دوباره بعد کلی مبارزه منفی با درون سر باز کرد و بد اذیت می کرد....![]()
![]()
و غرض دوم حال گیری از مشابهان دلسوخته بود که فکر می کنم به حمدالله حاصل شد![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن:هی پیغام داشتم که بنویس!موضوع زیاده اما کار زیادتره و هی می خوای یه موضوع جدیدو بنویسی اما تا صفحه رو باز می کنی می بینی که ای دل غافل پشت پرده رو شده و نوشتن تو فایده ای نداره یا تا می خوای بجنبی می بینی ساعت رفتن به خونست که البته ۲ ساعتم تاخیر داریو دوباره وبلاگو می زاری فردا اون وقت می شه روز از نو روزی از نو!!![]()
![]()
