تبليغاتX
مشرق زمین - مادر بزرگ هم رفت

مشرق زمین

دیروز توی غسال خونه بهشت زهرا یه حس عجیبی بهم گفت که برم یه بار ببینم آدم ها  ته کارشون کجاست

البته همه از این کار منعم می کردن چون هم به شدت شلوغ بود و هم مطمئنا صحنه های خیلی جالبی در انتظارم نبود

چند بار رفتم تا دم درش و بازم برگشتم اما بالاخره رفتم ..انگار یه نیروی مرموزی به اون سمت می کشیدم

وقتی دیدم آدم ها ته کارشون روی اون تخته سرد مثل یه عروسکه که دارن برای بازی یه بچه می شورنش یه دفعه یه چیزی توی وجودم شکست نمی دونم چی چون هنوز فرصت کشفشو نکردم

مادر بزرگم زن بسیار فعال و زبلی بود و تا آخر عمرشم با وجود سن بالا روی پای خودش بود و همون طور که دعا می کرد روی پاهای خودشم رفت اما وقتی اون طور بی حس و حال این ور و اون ور می افتاد به نظرم می یومد اصلا این آدم یه روز بوده؟؟

ما کجاییم و چرا به خاطر این ته ماجرا این همه خودمون و بقیه رو عذاب می دیم چرا با وجودی که می بینیم کجا و چطوری می یایم و چطوری می ریم این همه خودمونو توی این دنیا به این ور و اون ور می کوبیم

خیلی به این فکر می کنم مادر بزرگم با اون جثه نحیف الان زیر اون همه سنگ و گل و خاک داره چه حسیو تجربه می کنه حسی که شاید تا یه نیم روزی دیگه ما هم تجربش کنیم کسی چه می دونه؟؟؟؟؟؟؟(فاصله مرگش تا خاک سپاریش  حدود ۸ یا ۹ ساعت شد)

راستی از مادر بزرگم یاد آوری لواشک ها و نونهای سنتی که درست می کرد خیلی می برتم به حال و هوای بچگی

یادش به خیر و گرامی و روحش شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:23  توسط غزل  |