تبليغاتX
مشرق زمین - پر خاطره و هيجان اما غافگير كننده

مشرق زمین

 

 نمي دونم شايد عصر حمعه گذشته يكي از پر خاطره ترين روزهاي كاري من بود.وزارت نفت از خبرنگاران حوزه نفت كه در نمايشگاه موفق سيزدهم  همكاي مناسبي داشتند و در اين مورد مطلبي نوشته بودند تقدير كرد و خبرگزاري ما هم تحت عنوان فعالترين خبرگزاري شناخته شد و جايزه اش رو هم من گرفتم.

ديروز يه دوست قديمي رو هم ديدم كه ديدنش دو احساس متفاوت رو برام به وجود آورد يكي اينكه دوست داشتم ببينمش چون اصلا تا به حال نديده بودمش و فقط گاه گاه باهاش ارتباط وبلاگي داشتم و از اين بابت خيلي خوشحال شدم و دوم اين كه بعضي وقت ها ندونستن و نديدن حاشيه امني رو توي ذهن ما آدم ها در مورد يه كسي به وجود مي ياره كه برام قشنگه و من دوسش دارم ولي وقتي يكيو كه تا به حال يه تصور ازش داري مي بيني نه اين كه اتفاق بدي افتاده بلكه در بهترين حالت هم كه ببينيش تصوراتت در موردش كلي عوض مي شه و اين هميشه هم خوب نيست چون حداقل مي تونم بگم كه آرامش فكري تو رو در مورد اون بهم مي زنه!!(جنسيتش مهم نيست اما تاثير گذاره)

به هر حال ديشب يك كم غافلگير شدم هم از جايزم و هم از ديدن دوست خوب وبلاگيم و هم از شنيدن خبر ازدواج دو تا از همكاراي خوب هم حوزه اي كه كلي هم بهم ميومدن و اميدوارم واقعا جفت هم باشن هموني كه خداي مهربون از ابتدا با هم آفريدشون و وقتي اومدن توي اين دنيا همو گم كردن تا الان....!!

از بين برنده ها چند تا رو واقعا خوشحال شدم و كلي هيجان زده شدم:

1-آذر جزایری عزيزم كه بي نهايت دوسش دارم.بیشتر از یک سال   نيست كه با هم آشنا شديم اما  نمي دونم چرا اين همه  به من  انرژي مثبت مي ده و اميد وارم هميشه برام بمونه  و اینو باور کنه که گاهی آدم ها با دلیل و بی دلیل بد جوری توی قلب هم جاشونو باز می کنن راستی جاش خالی بود و نبود كه هديه اش رو بگيره!

2-شهره  خوبم كه توي جهان اقتصاده و توي دوران بستري بودنم شرمنده محبت هاش بودم

3- حمید رضا طهماسبی پور كه از بهترين همكاراي من در خبرگزاريه و با اين كه گاهي حرصمو در مياره اما خيلي از برنده شدنش خوشحالم و كلي هم براش دست زدم!!

4- از غرفه دارها آقاي زنوزي مدير روابط عمومي شركت ملي پتروشيمي كه غرفشون واقعا شايسته  جايزه بود و خوشحالم كه جايزه رو گرفت!

 

جايزه گرفتن مهم نبود كار وزارت نفت هم كار نويي براي ما خبرنگار ها نبود اما به هر حال كار خوبي بود انرژي داد و خيلي چسبيد چون بعد از مدت ها چند تا اتفاق خوب رو باهم تجربه كردم و از اين بابت تا يه چند وقت فكر كنم به لحاظ روحي بيمه ام!!

راستي از ديشب  به يه جمله خيلي فكر مي كنم اينكه من گمشده كسي بودم و نمي دونم گمشده آدم ها بايد كي باشه؟دوستشون ،عشقشون،كارشون...مطمئنم اون هم به زودي مي گه اشتباه كرده و من گمشدش نبودم اما...

من فقط يه ماجرا بودم كه پيش اومدم همين...گاهي دلم براي گمشده خودم تنگ مي شه ؟كاش منم گمشده ام رو پيدا كنم!اما يه چيز مهم :حس خيلي خوبيه كه بدوني گمشده يكي هستي (حتی اگر اون آدم تو رو اشتباهی گرفته باشه)اما حس بديه كه بدوني عمره اين حس خيلي كوتاهتر از يه لحظه اعتماده خيلي كوتاه تر از اين كه بخواي حسش كني....

بدون شرح:يه آدم عزيز مي گفت هر چي كمتر بدوني بيشتر زنده مي موني و من الان كه در آستانه 26 سالگيم فكر مي كنم كاش خيلي كمتر بدونم چون تازه معني اين حرف عميقو كه اون موقع اصلا دركش نكرده بودم، مي فهمم!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:5  توسط غزل  |