
"
كوله باري بر دوشم سنگيني دارد
كوله بارم سر درگم است
كوله بارم را بر دوش هيچ كس نمي گذارم
كاش مي شد و كاش مي توانستم كه كوله بار عشقم را تقديم كنم
تقديم به كس يا كساني كه عشق را در دل نهان كردند
تقديم به كساني كه عاشقانه عشق را معنا كرده اند
آن قدر ساده كه گاهي فراموشش مي كنيم
عشق، به ياد شهريار ..به یاد سعدی ...و
به یاد" دوست داشتنی" که شریعتی به"عشق" برتری اش داد و
به یاد
غزل های
انکار ناشدنی حافظ
در اين همهمه فراگير كه اطرافمان را پوشانيده است
در اين ظلمتي كه هيچ كس براي بودن نمي ماند
در اين عصري كه گل نيز در پي خار است
چگونه كوله بار عشقم را معنا كنم
تا بد گمانی نیاورد
کوله بارم سرریز است ...پر... پر....
بیش از آن که نقاب چهره ام اجازه دهد آن را سر ریز کنم
تا بلکه سبک شود و طاقت به دوش کشیدنش را از دست ندهد
تا نمیرد....
مبادا که نقابم رنگ آبی اش بریزد
تا پیش از آن که دانه های سرریزش کسی را
وادار به اندکی ترحم کند
که نخواهم ماندروزی که این حس از من بر دل کسی زخمی بنشاند
و صدای آن، وجدان های خاموش را بیدار نماید
و اما کوله بارم آغوشی می خواهد بی هراس
که بی ترحم کناره اش را بگیرد
و شانه های نحیف مرا اندکی سبک بال کند...
اما نمی آید آن که در این تاریکی افکار آلود
و تهمت های بی پروا فقط تو را فریاد کند
بی آنکه از فریادش هراسی داشته باشی
بی آنکه بترسی که امروز هست و گاه دیگر نیست
بی آنکه بلرزی که فردا دیگری را فریاد می کند
بدون آنکه بتوانی تو هم مثل دیگری او را
بی شریک فریاد کنی
و می هراسم از آنکه سنگینی کوله بارم را
با او قسمت کنم
چرا که او مال دیگری است و من
تنها یک حادثه ام
که به زودی از یاد ها خواهم رفت
چون حادثه،حادثه است
بی آن که نام دیگری داشته باشد
و اما ای دریغ که گاهی نام "حادثه"،"ماندگار" شود
که دیگر حادثه نیست.. "ماندگار" است
