به نظر میاد گاهی اوقات دوست داری اهدافت رو به خاطر ابزارهایی که در اختیار نداری عوض کنی و یا حتی از علاقه هات دست بکشی تا بتونی از دغدغه هات کم کنی.وقتی این کار رو می کنی می بینی همون دغدغه ها جزوی از علاقه ها بوده و تو بدون داشتنشون مثل یک آدم مرده هستی و این دور تسلسل باز هم ادامه پیدا می کنه...![]()
![]()
آدم از پیچیدگی آدمیزاد می مونه که بالاخره آرامش رو قراره قبل از مرگ یا بعدش بدست بیاره و یا بهتر بگم بالاخره قراره کجا اونو پیدا کنه
پ.ن:امروز دقیقا ۲۲ روزه که خبرگزاری نمی رم .دلم می خواد به نبودن و نرفتن عادت کنم اما نمی شه آدم به بعضی جاها احساس تعلق قلبی داره نه به خاطر چیزهایی که توش بدست اورده بلکه به خاطر چیزهایی که توش از دست داده!!!!!! و به خاطرشون درعوض تجربه به دست آورده تجربه هایی که گاهی به جز خاطرات چیزی برای آدم به ارمغان نمی آورند.
فعلا یک مدتی توی مرخصی هستم به خاطر کارهای درمانی و با اینکه اوج انتخاباته و هزار تا سوژه دارم که روش برای خبرگزاری و روزنامه بنویسم اما گروهم رو همین طوری گذاشتم و اومدم تا بعد دو سال به کارهای درمانی خودم برسم .
دوست ندارم کار کنم انگار زده شدم از این همه دور تسلسل و این همه دویدن که مثل دویدن روی ترد میل فقط آدم رو خسته می کنه ولی به مقصد نمی رسونه و سرو کله زدن با آدم هایی که هر کدوم یک دنیای متفاوت هستند و با این که به ظاهر بهت احترام می زارند اما تنها چیزی رو که ازت دریغ میکنند همون قدر شناسی و فهم حمایت های توه..
خسته شده بودم از این که هر روز برای یک سری تلاش کنم بدوم و حرف و چونه بزنم اما آخرش منتظر برداشتن نقاب هاشون توی یک حادثه باشم و ببینم که چه چهره ای پس اون نگاه ها است.راستش در این مورد کمی ترسو شدم و دایما منتظر این بودم که یکی یکی نقاب ها رو بردارن و من بیش از قبل ببینم سلامتی و درمان جسمی و درس هام رو برای کسایی به عقب انداختم که ...راستش دوست نداشتم نفرت در درونم رشد کنه و اجازه بی نقاب بودن رو ازم بگیره
بنابر این تصمیم گرفتم که یک مدت نباشم که من هم یا بتونم نقاب بزنم یا اینکه ترس از نقاب های اطرافیان و تملق و چابلوسی های بعضی ها رو از خودم دور کنم و با انرژی برگردم.
الان فقط مثل ادم های دیگه که با جدیدت اخبار انتخابات رو دنبال می کنند تولیدات بقیه دوستان رو رو دنبال کنم و خاطرات انتخابات های سال ۷۶ که دبیرستانی بودم و ۸۰ که دانشگاهی بودم و ۸۴ رو که در اوج کار توی سرویس سیاسی بودم رو مرور می کنم و به این نتیجه می رسم که این همه بدو بودو هیچ ثمری نداشته و الان هم وضعیت همونه با این تفاوت که به هزار دلیل انتخابات سال ۸۸ خیلی سردتره و هیچ هیجان خبری نداره.
راستی با یک نفر روی دو تا از کاندیدا ها یک شرط درست و با مزه بسیتیم
هر چند من مطمئن هستم که من بی برم و بعد می گم شرط چی بوده..
دعا کنین کن ببرم اون هم به هزار و یک دلیله
